واقعاً از قدرت مقایسه‌کردن انسانها در حیرتم. همه چیز را با هم مقایسه می‌کنند. کار به جایی رسیده است که حتی گلابی را نیز با هلو مقایسه می‌کنند. اصلاً دوست نداشتم دوباره برگردم به مباحث گذشته و دوباره همه چیز را از نو بیان کنم اما وقتی می‌بینم چنان شور و شعفی در بین دوستان ( و خودم) برای مقایسه تمام اجزای اینجا با ایران است نمی‌توانم آرام بنشینم. چرا ما دائماً دنبال مقایسه دو چیز مقایسه ناشدنی هستیم؟! ایران و کانادا، تهران و ونکوور، تهران و مونترال و یا تهران و تورنتو! و .... این مقایسه‌ها مانند مته‌ای در فکر و خیال تمامی سفرکرده‌ها می‌باشد و گاهی با آن دل خوش می‌کنند و بعضی مواقع گریه و بعضی‌ها هم بهانه‌ای برای بازگشت! این وسط هم عده‌ای هستند که میانه را می‌گیرند و سعی می‌کنند تعادلی بین این دو برقرار کنند و زندگی را فعلاً سپری کنند.

این مقدمه‌ای شد برای آنچه در پی بیانش هستم. حرف و نتیجه آخر را اول بزنم بهتر است. به نظر من نمره اینجا نسبت به ایران چیزی برابر پنجاه درصد به پنجاه درصد می‌باشد. یعنی اینکه هیچکدام بر هم برتری ندارند و هر کدام نقاط ضعف و برتری خود را دارند. بعضی‌ها به اینجا هشتاد از صد و بعضی‌ها هم بیشتر می‌دهند و البته درصدی هم نمره قبولی را به ایران می‌دهند. من تعادلی محسوس می‌بینم که برتری را از هر دو می‌گیرد. آنقدر مقایسه کرده‌ام که به نظرم این برای من نتیجه قطعی می‌باشد.

جالب است که گروهی با هدفی خاص در حال کشیدن خطی بین نویسندگان وبلاگی هستند، گروهی را مثبت‌نویس و گروهی را منفی‌نویس نامیده‌اند. حالا تکلیف کسی که واقعیات را می‌نویسد نمی‌دانم که چیست؟ اصلاً من کجای این معرکه هستم خدا می‌داند. هر حرفی به مذاقشان خوش بیاید آن را می‌پذیرند و هر حرفی که اندکی بنیان تفکری‌شان را قلقلک دهد و وادار به فکرکردنشان کند شدیداً نفی می‌کنند و نویسنده را عقده‌ای و یا حسود و منفی‌نویس و شکست‌خورده می‌نامند. کلاً قسمت بد وبلاگ‌نویسی مهاجرت همین است. بگذریم که بعضی‌ها هم مثل بنده پوستشان کلفت است و کار خود را می‌کنند. این بی‌انصافی‌ها تغییری در اصل ماجرا نمی‌دهد. اصل ماجرا هم واقعیات پیش روی مهاجران است که کتمان ناشدنی و انکار ناپذیرند.

این هم مقدمه‌ای بر مقدمه‌ای دیگر بود که بگویم دوستان این مقایسه‌ها را زیاد جدی نگیرید. اینها حواشی زندگی در فرنگستان هستند و نه آن چیزی که باید با آن دست و پنجه نرم کنید. اینکه اینجا روزهای آفتابیش بیشتر و یا مونواکسید کربنش کمتر است و یا اینکه گوشت و مرغ همان قیمت ایران هست و یا کارگر اینجا ماهی 1600 دلار می‌گیرد اما در ایران 350 هزار تومان. اینکه طعم قهوه به از چای است، اینکه کار اینجا فراوان است و نرخ بیکاری پایین. اینکه با 15000 دلار خانه و ماهی 300 دلار ماشین و ماهی 50 دلار لپ‌تاپ میخری و هر سال سفرهای دور دنیا می‌کنی! اینکه در تهران ترافیک است و اینجا نیست و اینکه تهران جهنم شلوغی می‌باشد و اینجا بهشت آرامش. اینکه هر بچه ماهی 500 دلار پول از دولت میگیرد و  بیمه درمانی رایگان است و اینکه خلاصه پول بیکاری می‌آید و همه چیز کلاً بر وفق مراد است. نمی‌گویم که هیچکدام نیست بلکه هر چه گفتم اتفاقاً چیزهایی هست که وجود دارد. اما روش دیدن من و شما با هم متفاوت است. شما از دور می‌بینید و تحسین می‌کنید و بنده لمس کرده‌ام و مقایسه می‌کنم. ظاهری فریبنده و باطنی ساختارشکنانه هست. دوست ندارم که جمع و تفریق کنم تا حساب دستتان بیاید که چه کاره‌اید. اما از من بپذیرید که برتری این همه چیز با آنی که در ایران است یر به یر است. باور کنید هر روز دو کفه را از نو وزن می‌کنم و اتفاقاً سعی میکنم خودم را هم قدری گول بزنم و کفه را اینوری هل دهم اما نتیجه تفاوتی نمی‌کند.

بدی هوای تهران نه تقصیر مردم و نه بر دوش دولت است. شهری با آن جمعیت انبوه که معادل یک سوم جمعیت کانادا شاید هم بیشتر جمعیت دارد چیزی بهتر از این را ارمغان نمی‌دهد. ترافیک هم که ماجرایی همه‌گیر می‌باشد اینجا در شهرهای کوچک نیز در ساعاتی از روز مسیری ساده زمانی 4 تا 5 برابر معمول طول می‌کشد. اما وقتی مقایسه می‌کنیم باید انصاف را نیز مدنظر قرار دهیم. تهران را با نیویورک و سئول مقایسه کنیم و نه با ونکوور 500 هزار نفری! تمیزی این کلان شهر را نیز با همسانان خودش بسنجیم که اگر با مونترال و ونکوور هم بسنجیم از منظر شهری من به شهرداری تهران نمره 18 و به شهرداری مونترال 7 و ونکوور 14 می‌دهم. بوی گند زباله و ادرار در تمامی کوچه و پسکوچه‌ها مشام هر رهگذری را نوازش می‌دهد و ته سیگار و مدفوع حیوانات که انصافاً گوشه گوشه شهر موجود می‌باشد محسوس است. اینجا گل‌کاری، چمن‌زنی و آبیاری همه بر عهده شهروندان است و حالا جرات دارید یک روز به گل‌هایتان نرسید که جریمه آن در بار اول 300 (حدوداً) دلار و بار چندم چندین هزار دلار می‌باشد. اما مناظر زیبا و چشم‌اندازهای فراوان نیز چشم شما را نوازش می‌دهد. هوای تمیز را کتمان نمی‌کنم البته اگر با شهرهای بزرگ مقایسه کنیم نه با ونکوور و مونترال! کلاً در هر مقایسه‌ای باید پیاله‌ها یکسان باشند. خدمات درمانی اینجا به مراتب پایین‌تر و دسترسی به آن دشوارتر می‌باشد. من بارها با خود فکر کرده‌ام که چرا کانادا باید به خدمات درمانی خود افتخار کند و مثلاً ما نکنیم. من تفاوتی در این دو نمی‌بینم. جدیداً هم که پزشکی خصوصی هم مد شده‌است یعنی اگر پول به اندازه کافی دارید و مثلاً کمر درد دارید لازم نیست چهار ماه منتظر بمانید بلکه با پرداخت حق ویزیت خود دکتر شما را با افتخار می‌بیند. (فیزیوتراپی خصوصی و جلسه‌ای 150 تا 250 دلار می‌باشد) حق ویزیت هم بگذارید چیزی بین 50 تا 120 دلار. بله! خلاصه آنچه شنیده‌ایم با آنچه می‌بینیم، آنچه برایمان بروشور و فیلم کرده‌اند با آنچه چشمانمان می‌بیند، آنچه که برایمان تعریف کرده‌اند با آنچه که می‌شنویم، آنچه که آمار می‌دهند با آنچه که هست بسیار بسیار تفاوت معناداری دارد. به هیچ آماری اعتماد نکنید تمامی آمارها هدفمند و با منظور طراحی و بیان می‌شوند که بر خیل عظیم انسان‌های عامی تاثیر بگذارد. کلاً همان سیستم خودمان را کپی و پیست کنید یه چیزهایی از این کم و به آن اضافه و بلعکس کنید.

اما نمی‌توانم نگویم که ارزش یک دانشجو، محقق و دانشمند برای دولت بسیار می‌باشد. دانشگاه‌ها به کار خودشان که انتشار علم است می‌پردازند و دانشجو دغدغه بسیار بسیار کمتری نسبت به ایران دارد. اینها امتیازهای مثبتی هستند که حداقل در برآوردهای من سهم عظیمی دارند. اینترنت واقعاً در دسترس و آزاد می‌باشد و تکنولوژی به واسطه نزدیکی با کشورهای صاحب آن قابل لمس و استفاده می‌باشد و از اینکه می‌توانید به عنوان شهروند از تمامی امکانات بهره ببرید واقعاً لذت می‌برید.

اما من بازار کار و اعتبار آن و حتی آینده آن را در ایران به مراتب بهتر از اینجا می‌بینم. به گزارش سایت ایرانتو 78% کارها در استان کبک کارهای خدماتی هستند نمی‌دانم می‌توانید معنای آن را واقعاً احساس کنید یا خیر! یعنی اینکه من تنها می‌توانم در 22% کارها فرصت خود را پیداکنم آن هم با این رقابت. کارهای مهندسی در حال خروج از کانادا و واردشدن به چین و هند و کشورهای آسیایی می‌باشد. تمامی شرکت‌ها دائماً از مهندسان خود کم می‌کنند و به نیروهای خدماتی اضافه می‌کنند. بازار تقدیم به چین شده‌است و تا بیست سال دیگر یک اتفاق بزرگ می‌افتد و آن مهاجرت مهندسان به آسیا و بازگشت به کشورهایشان می‌باشد.

ابنها نمونه‌هایی از خروار بودند که گفتم و تنها هدفم این بود که وقتی در مقام مقایسه می‌ایستیم باید خیلی دقت کنیم و بدانیم که تاثیر حرف‌های ما بر خوانندگان بسیار زیاد می‌باشد. شاید با گفتن تمامی واقعیات آنها هم وادار به تحقیق و بررسی بیشتری شوند. هیچ چیز مطلق نیست و همه چیز باید نسبی سنجیده شود. در پست‌های بعدی مفصل‌تر بحث خواهم کرد و ابعاد بیشتری را خواهم گشود. اما باز تاکید می‌کنم امتیاز بنده همان 50% به 50% می‌باشد مصادیق این نمره‌گذاری فراوانند که همانطور که گقتم بیشتر باز خواهم کرد. در کل همپوشانی اینجا با آنجا بسیار اندک می‌باشد.


موفق باشید