تبليغاتX
کامیار مهاجری دیگر

کامیار مهاجری دیگر

همه چیز درباره مهاجرت به کانادا

سلام دوستان عزیز،

چند وقتی است که مطلبی در خور وبلاگ پیدا نمی‌کنم تا بنویسم. اما امروز دو خبر برای شما دارم که اولی در نگاه نخست مطمئناً اصلاً خوشایند آن عده از دوستان که تازه اقدام به مهاجرت کرده‌اند نیست و دومی می‌تواند برای عده‌ای جالب باشد.

خبر اول این است که اداره مهاجرت کبک تست زبان فرانسه را برای کسانی که قصد مهاجرت به کبک دارند اجباری کرده‌است. این تغییرات در تاریخ ۶ دسامبر۲۰۱۱ یعنی ۱۰ روز پیش انجام شده‌است. اطلاعات دقیق و امتحاناتی که مورد قبول اداره مهاجرت می‌باشند در این پیوند کاملاً مشخص شده‌اند. تمامی متقاضیان یعنی هم متقاضی اصلی و هم همراه (همسر) باید در یکی از این امتحانات شرکت کنند. شش امتحان مشخص شده‌است که می‌توانند در هر کدام شرکت کنند اما برای امتحانات TEF و TCF ظاهراً امتحان شفاهی نیز مورد نیاز می‌باشد و تنها تست کتبی مورد نظر اداره مهاجرت نیست.

مورد دیگر هم زبان انگلیسی است. اگر متقاضی اصلی می‌خواهد از زبان انگلیسی نیز امتیاز کسب کند باید مدرک آی‌التس ارائه دهد.

همانطور که می‌بینید شرایط بسیار دشوار شده‌است. مخصوصاً کسانی که چشم به امتیاز زبان انگلیسی نیز داشتند خوب حالا باید در دو امتحان شرکت کنند. در زمانی که من اقدام کردم برای زبان فرانسه نیازی به ارائه مدرک نبود و برای زبان انگلیسی هم اجباری ظاهراً به نشان‌دادن مدرک نبود (هر چند که من ارائه کردم). مدتی است که دولت کبک نسبت به زبان فرانسه بسیار حساس شده‌است و حتی شرایط را در داخل کبک سخت‌تر کرده‌است. عده‌ای از نمایندگان تندروی پارلمان شدیداً دنبال این هستند که به زبان فرانسه جدی‌تر پرداخته شود و در واقع کسانی که قصد ماندن در کبک دارند به نوعی حتماً باید با زبان فرانسه کار کنند. هر چند در موفقیت این طرح تردید بسیاری وجود دارد زیرا بسیاری از شرکت‌های بین‌المللی کماکان کارمندان انگلیسی زبان و تک‌زبانی را نیز استخدام می‌کنند و نیازی هم به زبان فرانسه ندارند اما برای کارهای دولتی و نیمه دولتی دانستن زبان فرانسه و آن هم در سطوح بالایش تقریباً اجباریست.

دو دلیل دیگر هم دارم که به نظرمنطقی می‌نمایاند. اول اینکه با این طرح می‌توانند مصاحبه کبک را برای متقاضیان بردارند. مانند فدرال که در اکثر موارد مصاحبه‌ای انجام نمی‌داد ظاهراً کبک هم چنین برنامه‌ای دارد. زیرا هم شرایط کشورهایی که در آنها مصاحبه انجام می‌شود بسیار نامطمئن است و هم بار مالی زیادی برای دولت به همرا دارد و هم اینکه گزینش بسیار سلیقه‌ای است. اما با این امتحان دیگر همه از یک فیلتر یکسان عبور خواهند کرد و تنها باید منتظر این باشند تا نوبت به بررسی پرونده‌شان شود. دلیل بعدی هم این است که دولت کبک به ازای هر متقاضی باید پول زیادی را برای آموزش زبان فرانسه بپردازد و اما با این طرح دولت مطمئن می‌شود که هر مهاجر حداقلی از زبان را می‌داند و می‌تواند مدت زمان کلاس‌های رایگان که به متقاضی پول هم می‌پردازد را به طور چشمگیری کاهش دهد و یا کلاً حذف کند.

البته خاصیت دیگری نیز این طرح می‌تواند داشته باشد. مثلاً اینکه دولت متوجه می‌شود که متقاضی با پشت سر گذاشتن دوره‌های لازمه و همچنین شرکت در امتحان تا حدی میل خود را به ماندن در کبک نشان داده‌است و احتمال اینکه کبک را به مقصد دیگری ترک کند کمتر خواهدشد.

من به شخصه این طرح را زیاد بد نمی‌دانم. به هر حال در این چند ساله دولت کبک تبدیل به پل پرتابی مهاجران بیشماری در کانادا شده‌بود. هر کس که از راه فدرال نمی‌توانست وارد کانادا شود و مدت انتظارش زیاد بود با انتخاب کبک و گذراندن چند ساعت محدود کلاس فرانسه بعد از ماکزیمم سه سال وارد کبک می‌شد و سپس مقصد خود را به استان مورد نظر تغییر می‌داد. از دید من که یک مهاجر هستم این بسیار ایده‌آل است اما از دید دولت این کار تنها هزینه‌کردن برای استان‌های دیگر است. مهاجران کبک باید بدانند که واقعاً برای زندگی در کبک نیاز به زبان فرانسه یک الزام است. شوخی گرفتن این موضوع می‌تواند برای مهاجران ضررهای بیشماری را به همراه داشته باشد. زمانی را حس کنید که فرزند شما با چند ماه مدرسه‌رفتن جلوی شما مثل بلبل فرانسه صحبت می‌کند و شما حتی متوجه نمی‌شوید که چه می‌گوید. این تنها یک نمونه ساده از مشکلاتی است که مهاجرانی که فرزند دارند با آن مواجه هستند. کنترل بر روی فرزند خود را کم‌کم از دست می‌دهند و وظیفه تربیت بچه به دست جامعه خواهدافتاد. عدم برقراری ارتباط با فرزند به شدت می‌تواند بنیان آن خانوده را سست کند و ضربات جبرا‌ن‌ناپذیری به همراه داشته باشد. من به چشم خود دیده‌ام که والدین توانایی کنترل بچه را نداشته‌اند و در زمانی که فرزند مثلاً با تلفن یا حضوری با دوستش صحبت می‌کند بسیار آشفته می‌شوند و یا حتی درون یک خانواده وقتی دو فرزند با یکدیگر فرانسه حرف می‌زنند و با تذکر پدر و مارد روبرو می‌شوند که در خانه فارسی حرف بزنید. مشخص است که درخواست والدین برای این است که متوجه مکالمات بین فرزندان نمی‌شوند و نمی‌دانند که بین آنها چه می‌گذرد. این تنها یکی از مشکلاتی‌ست که مهاجران اینجا با آن مواجه می‌شوند. مسئله کاریابی و درس‌خواندن که جای خود را دارد.

در هر صورت این مسئله ظاهراً در نگاه اول یک بازدارنده بزرگ برای مهاجران خواهدبود و مطمئناً تعداد مهاجرانی که زبانی غیرلاتین دارند در سال‌های پیش رو کاهش خواهد یافت و دقیقاً هدف هم همین است. آنقدر کشور فرانسه و اسپانیایی زیان که به راحتی فرانسه را فرامی‌گیرند در جهان وجود دارد که ظاهراً دولت به این نتیجه رسیده‌است که نیازی نیست برای مهاجران دیگر، سرمایه‌گذاری کند. حتی امسال شاهد آمدن فرانسوی‌های ساکن کشور فرانسه نیز بودیم که تعدادشان به طور چشمگیری افزایش یافته‌است! طبیعی‌ست که در چنین فرصتی دولت اولویتش را به آنها خواهدداد. اما از دید مثبت اگر بنگریم این موضوع می‌تواند کمک شایانی به مهاجران ایرانی نیز بکند. اولاً زبان فرانسه را بطور اصولی‌تر یاد خواهند گرفت که طبیعاتاً در آینده با مشکلات کمتری مواجه خواهند شد و ثانیاً با برداشته‌شدن مصاحبه حضوری امکان اینکه ناعادلانه رد شوند از بین خواهدرفت. استرس زمان مصاحبه را نخواهند داشت و همچنین یک هزینه بی‌مورد و سفر بی‌مورد را تجربه نخواهند کرد (البته اگر مصاحبه‌ای در کار نباشد!). در ضمن برای ایرانی‌ها شرکت در امتحانات زیاد هم سخت نیست و مطمئناً با یادگرفتن اصول امتحان‌دادن و شرکت در چند ساعت کلاس می‌توانند به راحتی از این مرحله عبور کنند. در هر صورت امیدوارم که تمامی مهاجران همچنان بر راه خود استوار بمانند و با این موانع به خوبی روبرو شوند و موفق بیرون بیایند.

اما خبر دوم من این است که یک صفحه‌ای در فیس‌بوک ایجاد شده‌است تا تمامی اخبار مرتبط با مهاجرت و بعد از آن که جذاب و مهم هستند در آن یک جا عرضه شود تا خوانندگان برای خواندن اخبار مجبور نباشند به صفحات مختلف سر بزنند. پیوند به اخبار و مطالب جدید در خبرگزاری‌ها و وبلاگ‌های دوستان در آنجا ارائه خواهد شد و دوستان هم می‌توانند نظرات خود را ذیل هر پیوند اعلام کنند. اگر مایل هستید می‌توانید به آن بپیوندید. دوستانی که وبلاگ ارزشی دارند که مطالب مهم و کلیدی ارائه می‌دهند حتماً به من اطلاع دهند تا دسترسی پست مطالب به ایشان داده‌شود. امیدوارم با همکاری هم بتوانیم یک پرتال مفید راه‌اندازی کنیم تا کمکی به ایرانیان عزیز کرده‌باشیم.

موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 0:0  توسط کامیار  | 

سلام دوستان عزیز و همراهان همیشگی،

ابتدا تشکر ویژه‌ای به دوستان همیشگی که با نظراتشان به بنده برای ادامه کار روحیه می‌دهند باید عرض کنم و همچنین از دوستانی که تنها می‌خوانند و احتمالاً از مطالب وبلاگ استفاده می‌کنند نیز سپاسگزارم. از امروز سری جدیدی را شروع می‌کنم که در هر قسمت به قسمتی از واقعیت‌های پنهان و ناگفته و پرداخته‌نشده جامعه می‌پردازم و آن بت رویایی را برابتان تا حدی خرد می‌کنم و مرز آرزوهایتان را کمی شاید جابجا کنم.

کلاً تنها راه نوشتن این روزها سوژه‌پردازی می‌باشد. مدتی است مطلبی درخور برای پرداختن نیافته‌ام و سعی می‌کنم از تراوشات ذهنیم برای ایجاد سوژه‌های نوین استفاده کنم. بالاخره خوب یا بد، دو سال گذشت و کماکان و هنوز دنبال آن آینده روشن‌تر وعده‌داده شده هستیم. آن دسته از دوستانی که نوشته‌های من را دنبال می‌کنند به خوبی می‌دانند که این دوسال حداقل برای من پر از فراز و نشیب‌های فراوان بود و شاید انرژی چندین سال من تنها صرف ساختن این دوسال مهاجرت شد. داستان کماکان ادامه دارد و هنوز در پی آنچه خود طالبش بودیم هستیم.

به یاد دارم که اوایل مهاجرت دوستی دچار مشکلات عاطفی و روحی شده‌بود که با مراجعه به دکتر، آن پزشک محترم فشار آن چند ماه اولیه مهاجرت را به فشار روحی و جسمی زمان زایمان تشبیه کرده‌بود. به علت وضع جسمانی خاصی که دارم نمی‌توانم تجربه این دومی را لمس کنم و درباره‌اش نظری بدهم و مقایسه‌ای علمی داشته باشم اما حالا که به عقب بازمی‌گردم می‌بینم که شاید تشبیهی بس بجا و درست بوده‌است. الان می‌فهمم که آن روزها را دیگر و هرگز نمی‌خواهم تجربه کنم و اگر می‌دانستم چنین سختی‌هایی پیش رویم است شاید دست به شاهکار مهاجرت و جلای وطن نمی‌زدم. مهاجرت حتی از محله‌ای به محله دیگر در شهر مادری انسان نیز سخت است چه رسد به ول‌شدن در گوشه‌ای ناشناخته از دنیا با علامت‌سوال‌هایی به درشتی گاو نر! دوستانی که آمده‌اند شاید تجربه‌ای مشابه داشته باشند شاید هم نه! نمی‌دانم هر کس نوعی حالت خاص را تجریه می‌کند. شاید برای عده‌ای این عمل مصداق آزادشدن از زندان، برای گروهی فرار از محاکمه و برای عده‌ای شاید کشف حجاب و خلاصه هر کس سخنی شنیدنی دارد اما ای کاش گفتنده‌گان راستش را بگویند و شنوندگان گوشی شنوا داشته باشند.

کلاً در این غربتی که من هستم همه به نوعی مشکوک هستند! کمتر کسی را می‌بینی که بتوانی به حکایتش اعتمادکنی و البته چه خوب است که انسان پیش‌فرضش این باشد که هیچکس لیاقت شنیدن دردهای ناگفته‌اش را ندارد. چه بسیارند کسانی که می‌شوند و در آن لحظه سوزی دردمندانه می‌کشند و حرفی زیبا بر لبانشان جاری می‌کنند و چه غافل از آنکه از همین سخنان خالصانه روزی علیه خود شما استفاده می‌کنند و آنگاه که سخن زندگیت را در محفل دیگری بشنوی چه روزی خواهد بود آن روز!

پس آن را بیابید که لیاقت هم‌سخنی شما را دارد که ارزش دوست اینجا صدها برابر مملکت رویایی خودمان است. صرف ایرانی بودن برای شما دوستی نمی‌آورد و صرف فارسی‌زبان‌ بودن معنیش این نیست که کسی صدای شما را می‌شنود.

گاهی سوار بر خودروهای جمعی که هستم و این جمعیت حیران و پیچیده هموطنان را می‌بینم آهی عمیق می‌کشم که چرا؟ چه شد؟ برای چه؟ چند نفر از این هزاران آواره به آنچه وعده‌هایش را شنیده بودند رسیدند؟ چند نفر قدرت اعتراف این را دارند که آیا رسیده‌اند و یا خیر؟ نمی‌دانم که رحل سفرکردن به این آشیان تا چه حد زندگی من را تحت تاثیر قرار داده‌است اما می‌دانم که نادانسته‌های زیادی را از غربت و ممالک جهان اول دریافتم که شاید با سالها زندگی در ایران و خواندن اینترنت و دیدن فیلم حتی درصدی از آن را نمی‌توانستم فرابگیرم. آنچه رویا بود الان مانند حقیقتی محض پیش رویم است. حقیقتی که حلاوت آن رویا را ندارد. رویایی که صادقه نبود و تنها تصویری ماله‌کشیده‌شده از روزمره‌گیهای عده‌ای انسان محکوم به زندگی در گوشه‌ای نه چندان پیدای این دنیا است.

تنها این را می‌دانم و هشداری جدی به آنان که آماده مهاجرت هستند می‌دهم. شما با آمدن تنهاتر می‌شوید. تنهاتر از چیزی که خودتان پیش از آمدن می‌اندیشید. اگر انسانی اجتماعی هستید که زندگی در بین مردم و معاشرت با آنان که دوستشان دارید برایتان در اولویت است کمی جدی‌تر به این مسئله نگاه کنید. حتی فامیلهایتان نیز اینجا گونه‌ای دیگر هستند. آنهایی که کمتر اجتماعی هستند و بیشتر با خودشان اجتماعی یکنفره و شاید دونفره را تشکیل می‌دهند شاید کمتر این احساس را بکنند. در هر صورت این موضوع ممکن است به دغدغه‌ای مهم در زندگیتان تبدیل شود و آینده پیش‌رویتان را تحت تاثیر قرار دهد.

تجربه‌ای زننده از زندگی اجتماعی امروز برایم پیش آمد که واقعاً من را بسیار متاثر کرد. جوانی هندی شاید بیست ساله و دانشجو در حالیکه تازه سوار بر اتوبوس دانشگاه شده‌بود با دوربین عکاسی خود عکسی از درون اتوبوس گرفت که ناگهان فریاد یک زن سیاه‌پوست به هوا رفت که چه کار کردی؟ چه کسی گفت از من عکس بگیری؟ و خلاصه با عجله به سوی پسر رفت و دوربینش را برانداز کرد و عکس را نگاه کرد و بعد از اینکه اطمینان حاصل کرد در آن عکس نیست رو به من و دوست وبلاگ‌نویسم کرد و گفت که اما شما هستید. ما هم گفتیم که مهم نیست. پسر معلوم بود که تازه‌وارد است و شاید همین اتوبوس هم برایش جالب است و شاید هم عکسی برای خانواده‌اش می‌خواسته! پسر بسیار معصومانه تا انتهای مسیر سرش پایین و مشغول بررسی عکس‌هایش بود و شاید از نگاه‌های سنگین دیگران می‌هراسید و یا خجل بود. در هر صورت هر کسی به نام حق شاید با شما چنین برخوردی کند که البته برای تازه‌واردان شاید بسیار مایوس‌کننده باشد. شاید این را در رویاهایمان ندیده بودیم. هر سکه دو رو دارد.

موفق باشید 

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 9:12  توسط کامیار  | 

دوستان عزیز سلام،

امیدوارم که غیبت کبری من دوستان را آزرده نکرده باشد و هنوز هم گهگاهی سری به وبلاگ من بزنند. دلیل اصلی ننوشتن شاید نبودن سوژه بکر و ناب و مفید بوده‌باشد و همانطور که دوستان می‌دانند عادتی به انتشار روزمره‌گی‌ها ندارم. بعد از مدتی زندگی روی روال عادی خود می‌افتد و مطلبی که قابلیت بررسی برای نوشته‌شدن داشته باشد به سختی پیدا می‌شود.

بعد از مقدمه کوتاهی که نوشتم بایستی خیرمقدم به ایرانیان و هموطنان تازه‌وارد بگویم و آرزوی قلبی خود که همانا زندگی در کشور جدید مطابق با آرزوها و رویاهایشان هست را به ایشان صمیمانه ابراز کنم.

از عنوان مطلب اینگونه برمی‌آید که قصد نقد و بررسی چیزی را دارم که به نوعی به همه ما مربوط می‌شود. بعد از دو سال اقامت در کانادا و بررسی اوضاع و احوالات هموطنان خود به نتایج جالبی رسیدم که البته خالی از لطف نیست تا با شما هم درمیان بگذارم.

به راستی چرا اینگونه‌ایم؟ چرا ما ایرانیان اینگونه‌ایم؟ چرا اقلیتی بزرگ اما پراکنده‌ایم؟ چرا کاری را نمی‌توانیم به طور مشترک با کیفیت خوب و عالی پیش ببریم؟ متاسفانه اخلاقیات این روزهای ایرانیان عزیز چیزی نیست که نیاکان ما بدان توصیه کرده‌اند! ما بدنبال آرمان‌شهر خود کوه‌ها و دریاها را در می‌نوردیم، دوری‌ها را تحمل می‌کنیم، سختی‌ها را به جان می‌خریم، از نوع شروع‌کردن‌ها را افتخار خود می‌سازیم و ساختن آینده بهتر برای فرزندان احتمالی خود را ملاک زندگی حال خود قرار می‌دهیم. اما در راستای تمامی اینها، ایرانیت خود را فدا می‌سازیم و منی جدید ایجاد می‌کنیم که احتمالاً بعد از سه نسل نه ایرانی مانده‌است و نه نامی و تنها غربت‌نشینانی خودی می‌شویم در آرمان‌شهر قربانگاه پدران و مادرانمان!

مقدمه دوم کمی تند و غم‌انگیز بود اما واقعی! واقعیت این است که ما خود را اینجا خیلی زود نشان می‌دهیم و نمی‌توانیم در لابه‌لای جامعه پنهان‌شویم. اگر در ایران بیست سال زمان لازم است تا فردی را بشناسید اینجا در چند ماه به همان شناخت خواهی‌رسید. دوستان واقعی به راحتی خود را نشان می‌دهند و آنگاه هست که می‌بینید تنهایید و آنهایی که روزی رفیق‌های تو بودند الان تنها به یک یک دلاری بیشتر در ته جیب خود نگاه می‌کنند. اینکه با تو بودن چقدر برایشان سودآور است و آیا نفعی از با تو بودن می‌برند یا نه؟! شاید باور نکنید که این جمعیت به وفور در اینجا یافت می‌شود و متاسفانه به دلیل کوچک‌بودن جامعه به زودی شناسایی می‌شوند و نمی‌توانند مانند ایران در لابلای مشکلات فراوان و مردمان دیگر پنهان شوند و یا غرش را بر سر حکومت بزنند. کاش این فرصت را در ایران هم داشتیم تا دوستی را اینگونه محک می‌زدیم تا خلوصش را بیابیم.

جامعه‌ای رو به گسترش از نظر تعداد ولی دور از هم از نظر همبستگی. همه یکجا جمع می‌شویم و همدیگر را تشویق می‌کنیم تا دور یکدیگر باشیم، در ابتدا روابط بسیار خوب و شیرین است و همه چون تازه‌وارد هستند در یک سطح زندگی قرار دارند و تا به اینجای کار زندگی بسیار شیرین است ولی اما دیری نمی‌پاید تا این روابط رویه منفی خود را طی می‌کند و سیستم زندگی همان سیستم منفعت‌طلبی می‌شود که از آن به نوعی گریزان بوده‌ایم. قومی را سراغ ندارم که اینقدر به خاطر منافع خود حاضر باشند هم‌وطنان خود را قربانی کنند و یا طعمه مقاصد خویش قرار دهند. جمعیت در کنار هم و در یک محله هستند، اما وقتی از کنار هم رد می‌شوند انگار که غریبه‌هایی هستند از دو دنیای مجزا! من به چشم خود دیده‌ام ایرانیانی که تا می‌فهمند دور و برشان ایرانی دیگری است به زبان دست و پا شکسته دومی حرف میزنند که باعث خنده انسان می‌شود. این کنار هم بودن واقعاً چه سودی دارد؟ اکثر مشاغل ایجادشده توسط ایرانیان مشاغل بسیار سطح پایین و معمولی است که نمی‌تواند متخصصان را جذب خود کند که اگر هم اینجا و آنجا چنین چیزی ببینید ترجیح می‌دهند اکثر کارمندان خود را غیرایرانی بگیرند و البته تقصیری هم ندارند زیرا بسیار زخم‌خورده اعتماد بی‌جا هستند. جمع ایرانیان تحصیل‌کرده و دارای مشاغل خوب معمولاً بسیار کوچک و درون خودشان است و کمتر غریبه‌ای را به درون خود راه می‌دهند مگر آنکه از فیلترهای مختلف عبور کرده‌باشند. اگر دیدید کسی به شما بدون شناخت و دلیل، پیشنهادی برای برقراری رابطه می‌دهد بدانید یا مقاصد سیاسی مد نظرش هست یا قصد برهم‌زدن زندگی شما را دارد و یا چشم به این دارد که وارد فرقه دینی آنها شوید. خلاصه قصدی به غیر از ایجاد یک رابطه پاک در کار است که تیزهوشی شما را در تشخیصش می‌طلبد.

مدت‌ها می‌گذرد و می‌بینید که جمعیت دور و برتان تغییرات زیادی کرده‌است. با آنهایی که از ابتدا این راه را پیموده‌اید دیگر نیستید، آدم‌ها خیلی سریع عوض می‌شوند و جای آنها را کسانی جدید می‌گیرند که عمر ماندن آنها هم زیاد نیست. در این طوفان شدآمدها، کسانی هم برای شما خواهند ماند که واقعاً معنای دوستی و ارتباط را به شما بچشانند اما شما در این کشاکش آنقدر خسته شده‌اید که یا خود را از جماعت دور می‌کنید و به زندگی آرام در گوشه‌ای بسنده می‌کنید و یا اینکه با همه افراد تا سطح خودشان وارد رابطه می‌شوید و به نوعی خود را رها می‌کنید تا زمان بگذرد و روزگار سپری شود. در هر دوی این حالت‌ها، آن روحیه و انرژی و شادابی و اعتماد که برای برقرای رابطه سالم نیاز است را از دست خواهید داد و انسان‌ها آن معنی قبل را برای شما ندارند و تنها برای پرکردن اوقات خود به سوی آنها می‌روید و نه به منظور برقراری یک رابطه واقعی!

معمولاً بعد از از آب و گل درآمدن و جاافتادن، هموطنان عزیز دوباره به همان سبک و سیاق قدیم و ایرانی خود بازمی‌گردند و همان بازی‌های ایرانی را برای یکدیگر تکرار می‌کنند. تجملات و چشم‌وهم‌چشمی آن هم در جامعه‌ای کوچک با هزینه‌هایی بسیار بالا. در این گیر و دار شانس بیاورید که اگر تازه‌وارد هستید وارد جماعت قدیمی‌ترهای اینگونه نشوید که ضربات روحی و روانی بسیاری به شما وارد می‌شود و فشار مهاجرت را بیشتر احساس می‌کنید. هر کس چیزی به شما از تجارب خود می‌گوید و راه خود را پیشنهاد می‌دهد، وارد زندگی‌هایی می‌شوید که تقریباً ساخته‌شده‌اند و شما زمان زیادی نیاز دارید تا به آن برسید و خوب اگر خواهان این هستید که رابطه خود را حفظ کنید باید سریع‌تر به حد و اندازه آن رابطه برسید یا خود را کنار می‌کشید و یا فشاری بسیار بالا روی خود و خانواده تحمیل می‌کنید در در هر دو صورت باخت با شماست.

باید ذکر کنم که این بحث بدان معنا نیست که غیر از این چیز دیگری نیست. تجربه خود من نشان می‌دهد که می‌توان جمعی کوچک ولی مفید و خوب درست کرد تا از آن لذت برد و در مواقعی به آنها تکیه کرد و کمک گرفت و لذت دوستی واقعی را تجربه کرد. اما برای این منظور باید وقت زیادی صرف کنید و بعضی مواقع تنهایی را به جان بخرید تا به مقصود برسید. جامعه ما تنها جایش عوض شده‌است اما مرام و مسلک نه تنها بهتر نشده‌است بلکه به نوعی دیگر بدتر هم شده‌است. جایی که نه خانواده‌ای هست و نه دوستان قدیمی و چندساله و جایی که نیاز به اینها چندین برابر ایران احساس می‌شود، بیایید برای یکدیگر نردبانی برای ترقی باشیم نه اینکه پای بر روی شانه‌های هم بگذاریم تا سیبی از درخت بچینیم. بیایید آنگونه نباشیم و شاید اینگونه باشیم:

واقعاً بدون چشم‌داشتی به یکدیگر کمک کنیم اما از هم توقع نداشته باشیم. اگر موقعیت خوبی در جایی دیدیم به یکدیگر هم بگوییم نه اینکه آن را تنها برای خود نگاه داریم تا شانس خود را بالاتر ببریم. اطلاعات غلط به یکدیگر ندهیم و اگر نمی‌دانیم اصلاً چیزی نگوییم. تجارب خود را بدون سانسور و کم و زیاد به هم بگوییم و اگر حالا موفقیم حقیقت راه را بگوییم نه وصف حال را. واقعیت را بگوییم و نه آنچیزی را که خوشایند شنونده است. سرویس خوب و با کیفیت بدهیم تا علاوه بر ایرانیان بتوانیم جاذب اقلیت‌ها و اکثریت‌های دیگر نیز باشیم. زندگی خصوصی دیگران را به خود آنها واگذار کنیم و همه را همانطور که هستند بپذیریم. اگر دوستی در ابتدای ورودتان به شما محبت کرد قدر آن را بدانید نه اینکه بعد از یادگرفتن راه و چاه او را فراموش کنید. این در بسیاری از ایرانیان مرسوم است و یواش یواش میل کمک به هم نوع را در بین قدیمی‌ها کمرنگ کرده‌است و خود شنیده‌ام که دوستانی گفته‌اند ما هرگز دیگر برای کسی قدمی برنمی‌داریم. وقتی عزیزانی که سالها در این کشور سابقه دارند پشت جدیدترها را خالی کنند واقعاً بدانید پشتوانه بزرگی از این جامعه برداشته خواهدشد و این همان حکایت قدیمی منفعت‌طلبی و تمامیت‌خواهی ما ایرانیان است. روحیه قدردانی ما تنها بعد از مرگ و یا هنگام مشکلات غلیان می‌کند که حکایتی غریب است. در آخر هم پیشنهاد می‌کنم که بیشتر با یکدیگر همکاری کنیم تا بتوانیم اقلیتی قدرتمند بسازیم تا باعث سرافرازی خود و هوطنان دیگر شویم.


موفق باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 2:28  توسط کامیار  | 

سلام دوستان عزیز

اطمینان دارم دوستانی که این وبلاگ را پیگیری می‌کردند مدتهاست که دیگر این کار را نمی‌کنند و این تنها به علت غیبت طولانی بنده بوده‌است و بس! داستان‌های زیادی در این مدت پیشامد نکرده‌است و تنها مقداری درگیری و اندکی پیگیری کارهای شخصی من را از رسیدگی به این وبلاگ باز نگه‌داشت. هرچند که اصل گفتنی‌ها گفته شده‌است و مابقی روزمره‌گی‌های معمولی بوده و بس!

قصد دارم پستی جدید بنویسم از تجربه جدیدی که ماه پیش حادث شده‌است شاید برای شما هم جالب باشد. در همین دو-سه روز آبنده تمامش می‌کنم.

خواهشی هم از دوستان گرامی دارم که لطفاً در پیام‌های خصوصی از بنده سوال نفرمایید چون نمی‌توانم پاسخگو باشم. من نمی‌توانم به سوال خصوصی شما با ایمیل پاسخ دهم و وقت چنین کاری را ندارم.

با آرزوی سلامتی برای همه دوستان

موفق باشید



+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1390ساعت 21:58  توسط کامیار  | 

بعد از دو ماه تاخیر در نوشتن دوباره سوژه‌ای فکرم را مشغول کرد و پیش خود اندیشیدم شاید ذکر این موضوع برای دوستان و خوانندگان خالی از لطف نباشد. این روزها و سال‌های اول مهاجرت بسیار پرفراز و نشیب است و هر کجا که می‌نشینی نظراتی متفاوت را از تجارب دوستان می‌شنوی و این گوناگونی از جهتی جالب و از جهتی نیز تامل‌برانگیز است. کم نیستند کسانی که به نوعی از رفتن سخن می‌گویند، در این بین مهاجران موفق نیز بسیارند و تنها دلیل ذکر رفتن، بیکاری و یا بی‌هدفی نیست. دلایل بیشماری سازنده این طرز فکر و رفتار می‌باشند که شاید در گذشته به گوشه‌ای از آنها اشاره کرده باشم و قصدم تکرار مکررات نیست. می‌خواهم حرفی جدید بزنم و از دیدی نگاه کنم که شاید تا به حال کمتر به آن پرداخته شده‌است و به نوعی بیان آن برای خیلی‌ها سنت‌شکنی باشد.

به ورق‌های پیشین وبلاگ‌های معروف و پرخواننده که برگردیم نکته‌ای قابل تامل در تمامی آنها مشهود می‌باشد! چه نکته‌ای؟ چه حرفی؟ این حرف امروز من و تحلیل و تجربه شخصی من می‌باشد که دوست دارم امروز با شما به اشتراک بگذارم.

پیشترها که کار من خواندن وبلاگ برای کسب اطلاعات و تجارب بود و نه نوشتن و تحلیل، اکثراً دوستان مهاجر اسبق در صفحات خود می‌نگاشتند که وقتی سوار بر مرکب هوایی برای ترک دیار شدید سعی کنید به پشت سر نگاه نکنید و تنها جلو و پیش رو را ببینید و سعی کنید آینده خود را با دیدن روبروی خود از ابهام خارج کنید. در واقع هر چه که بوده گذشته و آینده شما چیزی جز سرزمین جدید و آدم‌های جدید نیست. فراموش کنید آنچه بوده‌اید و آنچه را که داشته‌اید. بروید که از صفر شروع کنید انگار که گذشته‌ای نبوده و راه برگشتی نیز وجود نخواهد داشت. نمی‌خواهم نظری محکم بر این برهان بیاورم و تنها قصدم این است نظر خود و کمی و کاستی و نقاط قوت این نظریه را بیان کنم. بعد از یک سال و نیم تا حدی می‌توانم درک کنم که تا چه حد این نظریه با منش و خوی و خصلت من منطبق بوده‌است و تا چه حد تجارب کسب شده این را اثبات می‌کند و مهر تایید بر آن می‌زند.

می‌توانم از اینجا شروع کنم که اکثر خوانندگان وبلاگ و مهاجران از بین گروه‌های سنی هستند که تا حدی در ایران زندگی شکل‌گرفته و رو به روالی را داشته‌اند، با سنت‌ها بزرگ شده‌اند، کار کرده‌اند، شخصیت مستقلی برای خود دارند و ذاتاً اینگونه از مهاجران و در کل انسان‌ها در مقابل تغییرات از خود نرمش نشان نمی‌دهند و بسیار در برابر تغییرات مقاوت می‌کنند و سعی دارند موقعیت را به نفع خود تغییر دهند تا اینکه خود را با شرایط منطبق سارند! این گروه که خود بنده شاید یکی از اعضای آن باشم مهاجرت برایشان کاری بسیار سنگین خواهد بود و انطباق با شرایط جدید بسیار زمان‌بر و پرهزینه خواهدبود. دلایل عمده آن همانطور که گفتم شکل‌گیری شخصیتی و رفتاری، مقایسه با شرایط گذشته، نداشتن توان و نیروی جوانی در ساختن همه چیز از صفر و شروع دوباره زندگی حرفه‌ای و شخصی، ناتوانی در تحمل دوری از خانواده، زبان زندگی و حرفه‌ای که شاید مهم‌ترین عامل گوشه‌گیری و عدم ورود به اجتماع باشد و دلایلی ریزتر که همگی خود از آنها مطلع هستند. حال انسانی با این کد و مشخصات وارد ورطه‌ای می‌شود که پیشتر به آن فهمانده‌اند وقتی پایت را اینجا گذاشتی فراموش کن که چه بودی و چه داشتی! اینجا تازه شروع کار است پس فکر کن همان انسان 15 ساله هستی با این تفاوت که زبانت در حد یک انسان 7 ساله در مقایسه با دیگران تو را یاری می‌کند.

با این اوصاف، اگر این مطلب را درک کردید و پذیرفتید که اینگونه‌اید ادامه راه برایتان بسیار راحت‌تر خواهد بود و در جامعه ذوب خواهید شد و بعد از چند صباحی بالاخره یک چیزی می‌شود! اما عموماً این طرز فکرکردن بسیار دشوار می‌باشد مخصوصاً برای مهاجران کارگر حرفه‌ای و سرمایه‌گذاری که با قصد و اراده خود آمده‌اند و مانعی برای برگشت ندارند و تفاوت معناداری با مهاجرانی دارند که به نوعی هرگز راهی برای بازگشت برایشان وجود ندارد. فراموش کردن آنچه بوده‌اید بسیار دشوار است، آنهایی که الان منتظران مهاجرت هستند شاید این سخن من را درک نکنند اما وقتی آمدند متوجه می‌شوند که واقعاً فراموشی گذشته اصلاً کار راحتی نیست که تنها با پیشنهاد یک ورق وبلاگ بتوانند آن را اجرا کنند. وقتی سرمستی مهاجرت و مکان جدید از سر انسان‌ها افتاد و نیاز دامنشان را گرفت آنگاه دائماً رجوع به گذشته آنها را آزار خواهد داد و مانند یک آیینه جلوی رویشان خواهدبود. خوشا به حال کودکان و نوجوانانی که وارد این دنیای جدید می‌شوند که حقیقتاً آینده روشن‌تری خواهند داشت و حداقل تفاوتش در این است که گذشته قابل توجهی ندارند که دائماً مقایسه کنند.

گاهی اوقات گذر زمان مرحم خوبی بر این درد خواهدبود زیرا شما کم‌کم با شرایط گره می‌خورید و خواه ناخواه وارد راهی می‌شوید که سیستم جلوی روی شما گذاشته‌است که این امر با صبر و مقاومت میسر خواهدشد. بالاخره زندگی جریان دارد و باید وارد این جریان شد و صبر و مقاوت و شاید مجاهدت انسان را وارد این جریان بدون وقفه خواهدکرد. بنده به نوعی خود را وارد سیستم کرده‌ام و این بدان معنا نیست که آن را پذیرفته‌ام! من باید زندگی کنم و شرایط هم این است پس باید ادامه دهم و بهترین راه را برگزینم به امید موفقیت. تجربه شخصی من می‌گوید که باید جنگید و از این آزمایش سربلند بیرون آمد که سربلندی در این آزمایش باعث می‌شود در ادامه زندگی در هر راهی که انتخاب می‌کنی موفق باشی زیرا مهاجرت یکی از سخت‌ترین آنان است. من هرگز نگاه پشت سر خود را از دست نمی‌دهم و گذشته خود را فراموش نمی‌کنم. من نظریه فراموشی را صد در صد رد می‌کنم و به پاره‌‌ نوشته‌های دیگر توجهی ندارم. گذشته چراغ راه آینده است من باید بدانم که چه بودم و چه داشتم تا بتوانم بیش از آن را به دست بیاورم. ما مهاجرت کردیم که بیشتر از آن چیزی که داشتیم بشویم پس چطور ممکن است با فراموشی داشته‌ها در این راه موفق شویم؟! مگر می‌شود خاطرات زندگی چندین ساله، فرهنگ و آداب و رسوم، خانواده و این همه خوبی را یکباره به دور بریزم به خاطر زندگی در برهوتی مبهم! این نگاه متفکران دگراندیش جدید است و من آنرا نمی‌پذیرم! همانطور که یک هندی نپذیرفته، یک چینی نپذیرفته و هنوز هر جا می‌رود یک ماکتی از شهر خود را برپا می‌کند! چرا اینقدر ما باید ضعیف باشیم که تنها راه موفقیت را فراموشی بدانیم؟!

با توجه به آنچه گفتم از نظر بنده باید با چشم باز حرکت کرد، گذشته باید جلوی چشمان باشد تا چراغ راه آینده شود. ما باید زیبایی‌ها و خوبی‌های خود را به اینجا بیاوریم و به دیگران نشان دهیم و با آنها شریک شویم نه اینکه بشویم مقلد کورکورانه توده‌ای هزار رنگ و تنها زبانشان را نک بزنیم! قهوه بخوریم و بار برویم! ...

به این فکر کنید که اگر هم در این راه موفق نشوید حداقل چیزی که در اندوخته خود دارید یک هویت کانادایی، تجربه‌ای از زندگی در دنیایی متفاوت، ارضاکردن حس کنجکاوی و یادگرفتن زندگی در دنیایی با چندین فرهنگ و مردمانی گوناگون است. اگر زرنگ باشید می‌توانید به یادگیری زبان و علم هم بپردازید و با کار در محیطی متفاوت توشه‌ای بزرگ برای بازگشت خود محیا کنید. اما تمام اینها در شرایطی پیش خواهدآمد که نگاه گذشته همراه شما باشد، تنها آن نگاه است که شما را می‌تواند بسیار امیدوارتر کند در مقایسه با کسی که راهی برای بازگشت ندارند. شما اگر با آن توشه ذکر شده برگردید در ایران بسیار جای برای کار و نشان دادن خود دارید و فرصت‌های بسیار منتظر شما خواهدبود. پس موکداً تاکید می‌کنم همیشه با دیدی به گذشته به جلو حرکت کنید.

اما همانطور که در اول گفتم عده‌ای از مهاجران در تمامی مدت حسرت گذشته را می‌خورند و دائماً به آن فکر می‌کنند که اگر نیامده بودند چه می‌شد و چه‌ها که الان نداشتند و ...؟! این نگاه و طرز تفکر ویرانگر است، زیرا شما را به جلو رهنمون نخواهدکرد و برگشت به شرایط گذشته نیز همیشه میسر نیست. سعی کنید این قدم را که برداشته‌اید محکم به سرمنزل مقصود برسانید اما به جای پای خود نیز بنگرید.


در کلام آخر می‌خواهم بگویم که "پل‌های پشت سر" خود را ویران نکنید، "گذشته" خود را هرگز فراموش نکنید و "با نگاهی به گذشته به جلو بروید." دیدگاه "فراموشی" شما را به فراموش‌خانه ذهنتان رهسپار می‌کند و در گوشه‌ای از دنیا حیرانتان باقی خواهد گذاشت. انسان بدون گذشته موجودی بدون شناسنامه است.


موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 23:21  توسط کامیار  | 

سلام و درود به خوانندگان وبلاگ، مدت‌ها می‌باشد مطلب جدیدی در وبلاگ ننوشته‌ام، شاید چون سوژه‌ای درخور برای نوشتن ندیده‌‌ام. از نوشتن مطالبی که بتواند کمکی به دوستان مهاجر بکند همیشه استقبال کرده‌ام. به خبر و نکته‌ای که شاید بتواند راهگشا باشد معمولاً کمتر در این روزها برخورد می‌کنم. طبیعتاً شاید این موضوع درست باشد که با افتادن زندگی بر روی روال طبیعی، کمتر شدن استرس‌های مهاجرت و آن هیجانات ابتدایی و البته کمبود اطلاعات اولیه و در واقع واردشدن به همان "زندگی واقعی" و بیرون رفتن از تاریکی‌ها و ناشناخته‌ها، نکته‌ای که بتواند هم برای من و هم برای شما از دید من جالب باشد کمتر پیدا شود.

این روزها آب و هوا بسیار در نوسان می‌باشد و حتی در طول یک روز شاهد تغییر درجه فاحش دما هستیم که همین موضوع باعث آن شده‌است که تکلیف خود را با نوع پوشش ندانیم. این موضوع طبیعتاً می‌تواند برای آنهایی که بدون سنجش دما از خانه بیرون می‌آیند مشکل‌آفرین باشد. من که به تجربه دریافته‌ام تنها راه حال این موضوع آن است که همیشه در کیف خود لباسی سبک و گرم به همراه داشته باشم تا در موقع لزوم از آن استفاده کنم. چون نه می‌توان لباس زمستانی پوشید و نه می‌توان بی‌تفاوت با لباس پاییز بیرون آمد. در واقع شاید هوای الان چیزی مانند نیمه زمستان تهران باشد که خوب اگر لباس‌های زمستانی ایران را استفاده کنیم مشکلی نیست اما لباس‌های زمستانی اینجا بسیار متفاوت و مقاوم‌تر هستند و برای این فصل هم سنگین و هم زیادی گرم‌اند. به من به تجربه ثابت شده‌است که یک شال‌گردن می‌تواند کمک شایانی به حفظ دمای بدنم بکند اما برای افراد دیگر لزوماً تنها یک شال شاید کافی نباشد.

از آب و هوا که بگذریم نکته قابل عرض دیگری نمی‌ماند که بتوان آن را بیان کرد و تنها می‌توان به دادن تصویری کلی قناعت کرد. احساس بنده بعد از نزدیک به یک سال در مونترال بودن این است که تعداد ایرانیان عزیز مهاجر به شدت افزایش یافته‌است و در منطقه محل سکونت من این مهم به وضوح هویدا می‌باشد. حتی ایرانیان شاغل در فروشگاه‌ها چیزی می‌باشد که واقعاً حیرت من را برانگیخته است. در فروشگاهی نزدیک به منزل من سال پیش تنها شاید دو ایرانی مشغول به کار بودند اما تا الان که من دیده‌ام حدوداً شش ایرانی مشغول هستند که همین نشان‌دهنده رشد محسوس جمعیت ایرانیان مونترال می‌باشد که البته بسیار جای خوشحالی دارد. مثال دیگر آن ساختمانی می‌باشد که من در یکی از واحدهای آن زندگی می‌کنم، فکر کنم تعداد خانوارهای ایرانی از سال پیش تا به امروز نزدیک به 40% افزایش داشته‌است. در دانشگاه هم همین نرخ رشد نمایان است. خوشبختانه اکثر ایرانیانی که به مونترال آمده‌اند و می‌آیند در حال رفتن به دانشگاه یا در حال برنامه‌ریزی برای رفتن هستند و من کسی را که صرفاً در فکر کارکردن باشد و برنامه‌ای برای ادامه تحصیل نداشته باشد (چه الان چه آینده نزدیک) ندیده‌ام. این که می‌گویم ندیده‌ام اصلاً اغراق نیست چون واقعاً برخورد نداشته‌ام. نرخ آمدن دوستان دیگر از استان‌های دیگر نیز بسیار زیاد است و چندی از دوستان از تورنتو به مونترال کوچ کرده‌اند تا بتوانند از مزایای دانشگاهی اینجا استفاده کنند.

برای آنهایی که تمایل دارند در کبک با آنها مانند یک کبکی در رابطه با شهریه دانشگاه و وام و بورس برخورد شود و مهاجر فدرال هستند باید بگویم که اگر در سه ماهه اول مهاجرت باشند و وارد کبک شوند می‌توانند از شهروندی کبک برخوردار شوند و خوب همین موضوع خیلی از ایرانیان فدرالی را می‌تواند به کبک بکشاند. البته شرایط دیگری نیز هست که اگر شامل حالتان شود با شما مانند یک کبکی برخورد می‌کنند و البته تاکید می‌کنم این نکته را تنها درباره کالج و دانشگاه عرض کردم.

بحث جمعیت رو به افزایش ایرانیان بود که باید این را هم اضافه کنم همین نکته باعث محبوبیت مناطق ایرانی‌نشین شده‌است و متعاقباً کرایه منزل در این مناطق اندکی رشد داشته است و در بعضی از ساختمان‌های باکیفت‌تر اصلاً واحد خالی موجود نیست. در هر صورت زیرساخت‌های مونترال برای افزایش جمعیت زیاد مناسب نیست و این شهر شاید همان ساختار سی سال پیش خود را حفظ کرده‌است و نیاز به ساخت و ساز و افزایش امکانات زیربنایی بسیار مشاهده می‌شود. این نکته‌ای می‌باشد که همه به آن اذعان می‌کنند و مهاجران جدید نیز کمتر تمایل به حاشیه‌نشینی نشان می‌دهند که همین امر نیز باعث انسجام جمعیت در مناطق مرکزی شده‌است وگرنه در شهرهایی مانند شربروک، لاوال و لونگوی و امثال آن هنوز خانه با قیمت بسیار پایین‌تر می‌توانید پیدا کنید اما خوب تازه‌واردین کمتر متمایل به آنها هستند.

درباره کار بگویم که ظاهراً بازار تکان اندکی خورده‌است و این روزها خبر سر کار رفتن دوستان باعث خوشحالی می‌شود. حتی بدون دانستن آنچنانی زبان فرانسه دوستان توانسته‌اند کارهایی مرتبط با مزایای خوب پیدا کنند که این بسیار امیدوار کننده می‌باشد. در اینجا تاکید می‌کنم که در تهیه رزومه و Cover Letter بسیار دقت کنید و فرمت‌های رایج را استفاده کنید. از کمک‌های موجود دولتی و یا خصوصی و دانشگاهی می‌تواند در نوشتن رزومه و کاور لتر استفاده کنید.

این فصل زمان خوبی برای مهاجرت نیست، ظاهراً دوستانی که جدید آمده‌اند برای اقدام به هر جایی حتی کلاس‌های فرانسه که مراجعه کرده‌اند به آنها گفته‌اند که بعد از تعطیلات ژانویه مراجعه کنند. بهتر است این نکته را مد نظر قرار دهید.

در آخر هم یک توصیه دارم و آن هم درباره نگهداری از کارت پی‌آر می‌باشد. لطفاً در نگهداری از این کارت نهایت کوشش را به عمل آورید. جز در مواردی که نیاز به آن در اداره و یا مرکزی دارید آن را به همراه نداشته باشید. در کنسرت‌ها و مکان‌های شلوغ هیچ کارتی را همراه نبرید. جدیداً خبرهای زیادی از گم‌کردن و یا دزدیده‌شدن کیف پول و کارت‌های درونش شنیده‌ام که مشکلات بسیاری را می‌تواند برای شخص به وجود آورد. زمان صدور المثنی برای کارت پی‌آر در حدود هشت ماه می‌باشد که می‌تواند برنامه‌های زندگی شما را دگرگون کند. دوستانی که قصد ایران رفتن دارند باید به این نکته بیشتر توجه کنند زیرا بدون پی‌آر اگر بخواهند به کانادا برگردند باید از سفارت کانادا در ایران دوباره ویزا بگیرند که شاید وقتشان را بگیرید و به هر حال همه در مدت کم اقامتشان دنبال اقامتی بی‌دردسر و لذت‌بخش هستند.


موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 8:2  توسط کامیار  | 

قصد دارم بررسی موردی از تمام هزینه‌ها در شهر مونترال برای یک نفر داشته باشم و البته به نوعی آن را بنویسم که قابل بسط به یک خانواده (با هر تعدادی) نیز باشد. مبالغی را که ذکر می‌کنم تمامی مستند و تجربه‌شده می‌باشند. سعی می‌کنم در مواردی مانند اجاره خانه از مناطق مختلف نمونه‌ای ذکر کنم.

هزینه‌ها را می‌توان به دو بخش اصلی هزینه‌های ثابت و هزینه‌های احتمالی طبقه‌بندی کرد. هزینه‌های ثابت که هر ماهه وجود دارد و تنها مقدار کمی تغییر دارد. اما هزینه‌های احتمالی هر زمان ممکن است اتفاق بیافتند و معمولاً به صورت دوره‌ای تکرار نمی‌شوند و یا تنها یک بار می‌بایست پرداخت شود:

اجاره منزل:

* منطقه Notre-Dame-de-Grâce یا NDG که تقریباً ایرانی‌نشین و به تمام مشاغل و کسب و کارهای ایرانی نزدیک می‌باشد:

یک سوئیت 25 متر تا 30 متری (در استان کبک یک و یک دوم می‌نامند): 500 تا 650 دلار که 500 دلاری شاید زیاد مقبول ایرانیان نیفتد.

یک آپارتمان یک خوابه: 700 تا 900 دلار. 900 دلاری آن دارای کیفیتی مشابه 650 دلاری در سوئیت بالا می‌باشد.

آپارتمان دوخوابه: 800 تا 1000 دلار

*منطقه Côte-des-neiges که ایرانیان و دانشجویان به دلیل نزدیکی به مرکز شهر (داون تاون) و دانشگاه‌ها تا حدودی در آن نیز تمرکز دارند:

تنها نکته‌ای را که می‌توانم بگویم این است که هزینه زندگی در این منطقه را می‌توانید تا ماهی 100 دلار بیش از NDG بدانید. البته من به شخصه NDG را بعلت خانوادگی‌یودن و نزدیکی به کسب و کارهای ایرانی بیشتر می‌پسندم.

*منطقه مرکز شهر (Down town):

خوب همه جا دان‌تاون یکی از گران‌ترین مناطق به دلیل نزدیکی به تمامی نیازهای روزانه و مرکزیت می‌باشد. در مونترال دانشگاه کونکوردیا دقیقاً در قلب دان تاون قرار دارد و البته دانشگاه مک‌گیل نیز در این منطقه قرار دارد و طبیعتاً بسیار مورد علاقه دانشجویان می‌باشد. به شخصه زندگی در داون تاون را به دلیل سر و صدا و شلوغی بیش از حد نمی‌پسندم. قیمت‌ها را در این مناطق می‌توانید بین 150 تا 200 دلار بیش از NDG بدانید با این تفاوت که کیفیت آپارتمان‌ها به نظر من پایین‌تر می‌باشد و بسیار قدیمی هستند و به علت متقاضی زیاد صاحبان آپارتمان‌ها زیاد با مستاجران همکاری نمی‌کنند. البته بسیاری از خانواده‌ها هم زندگی در این منطقه را نمی‌پسندند زیرا بسیاری از مناطق تفریح و سرگرمی جوانانه در این منطقه تمرکز دارند.

*West island:

منطقه‌ای در شمال غربی جزیره مونترال می‌باشد و فاصله آن تا شهر بسیار زیاد می‌باشد و دسترسی را برای دانشجویان و آنهایی که هر روز با شهر کار دارند بسیار مشکل می‌سازد. این قسمت کمتر آپارتمان‌های چندین طبقه دارد و بیشتر آپارتمان‌هایی با نهایتاً چهار طبقه می‌بینید و بیشتر خانه‌ها در این منطقه قرار گرفته‌است. ایرانیان زیادی در این منطقه زندگی می‌کنند. زبان اصلی و رایج بین ساکنین و صاحبان مشاغل انگلیسی می‌باشد و از همان ابتدا می‌توانید توقع صحبت به زبان انگلیسی را از همه داشته باشید. در این منطقه بیشتر ایرانیانی زندگی می‌کنند که خانه برای خود خریداری کرده‌اند و یا کارشان در همان حوالی می‌باشد. به هیچ وجه این منطقه را برای تازه واردین پیشنهاد نمی‌کنم زیرا هم بسیار دور به مونترال می‌باشد و هم بسیار کسالت‌آور و ساکت می‌باشد. برای مهاجرانی که در ابتدای ورود خودرو ندارند خریدکردن بسیار دشوار می‌باشد زیرا مناطق خرید معمولاً بسیار دور به محل سکونت می‌باشد. رفت و آمد با اتوبوس تا ایستگاه مترو می‌تواند تا 45 دقیقه طول بکشد. اما قیمت‌ها در این مناطق بسیار پایین‌تر می‌باشد و می‌توانید خانه‌ای بزرگ (واقعاً بزرگ) با یک اتاق خواب را هزینه‌ای بین 600 دلار (جایی متوسط) تا 800 (بسیار خوب) دلار اجاره کنید. سوئیت من ندیده‌ام. آپارتمان‌ها در این منطقه واقعاً بزرگ و جادار هستند. بزرگ‌ترین مشکل این بخش هزینه بالای گرمایش یعنی همان برق می‌باشد که در زمستان سرسام‌آور می‌باشد. خانه‌ها بزرگ هستند و معمولاَ سیستم حرارت مرکزی ندارند و آب گرم توسط آبگرمکن و گرمایش توسط هیترهای برقی تامین می‌شود که در زمستان اولاً اصلاً گرم نمی‌شود و ثانیاً تا ماهی 100 دلار می‌تواند برای شما هرینه برق به بارآورد. اگر هم قصد اجازه دارید سعی کنید جایی را بیابید که هرینه برق در هزینه آپارتمان مستتر باشد و هزینه اضافه‌ای از شما نگیرند.

این مناطقی بودند که قسمت اعظم ایرانیان و دانشجویان در آن زندگی می‌کنند. البته در مناطق دیگری نیز به طور پراکنده هستند اما این مناطق بیش از 85% ایرانیان و دانشجویان را دربر می‌گیرد. از شهرهای مهم اطراف می‌توان لاوال و لونگوی را نام‌برد که جمعیت ایرانیان لاوال نیز بد نیست.

از هزینه مسکن که بگذریم قسمت بزرگ دیگر هزینه‌ها به خورد و خوراک برمی‌گردد. البته ناگفته نماند که این بخش از هزینه در بین خانواده‌های مختلف بسیار متفاوت می‌تواند باشد. برای یک فرد مجرد طبیعتاً هزینه‌ها بسیار پایین‌تر از یک خانواده با بچه خواهدبود. من تمام برآوردهایی را که پیش از آمدن داشتم را بعد از چشیدن طعم واقعی هزینه‌ها در اینجا خنده‌دار یافتم. اینکه با ماهی 150 دلار بتوان به طور کامل هزینه خورد و خوراک را پوشش داد و در سبد غذایی انواع مواد را استفاده کرد نمی‌پذیرم. به نظر بنده یک فرد مجرد دست کم هفته‌ای 50 دلار باید هزینه مواد غذایی دهد و آن هم به شرطی که رستوران و فست فود را فراموش کند. به ازای یک زوج به نظر بنده این هزینه معادل 300 دلار در ماه و برای یک خانواده با یک بچه تا 400 دلار در ماه خواهدبود. اگر هزینه مهمانی، رستوران (که گهگاهی لازم است) و سایر هزینه‌های تفریحی (تنقلات، نوشیدنی‌ها) را نیز اضافه کنید برآورد بنده اینگونه خواهد بود:

یک فرد مجرد: 250 تا 300 دلار در ماه

یک زوج: 350 تا 400 دلار در ماه

یک خانواده سه نفره: 400 تا 450 دلار در ماه

هزینه دیگری که به نظرم بسیار به چشم می‌آید هزینه حمل و نقل و رفت و آمد است که به دو گروه وسیله نقلیه عمومی و وسیله شخصی تقسیم می‌کنم:

*عمومی:

به ازای یک نفر 70 دلار در ماه برای استفاده نامحدود. 35-50 دلار برای استفاده موردی

طبیعتاً هر نفر که به اعضای خانواده اضافه شود هزینه در آن نفر هم ضرب می‌شود. اما بچه‌ها و افراد بالای 65 سال و دانشجویان تا 26 سال از مزایای تخفیف برخوردار خواهند بود.

*خصوصی: (خودروی شخصی)

90 دلار در سال هزینه گواهینامه (اگر هم خودرو نخرید فقط داشتن گواهینامه در سال برای شما این مقدار هزینه دارد)

300 دلار در سال هزینه پلاک خودرو

از ماهی 50 دلار برای بیمه به بالا که در سال بین 600 تا 700 دلار می‌شود.

اگر ماشین را نقد خریده باشید که تنها یکبار هزینه می‌کنید و اگر قسطی و یا لیزینگ باشد بسته به قیمت ماشین از ماهی 200 دلار به بالا هم به هزینه‌هایتان اضافه می‌شود.

هزینه بعدی موبایل می‌باشد که از ماهی می‌نیمم (یعنی بدون هیچ امکانی) 35 دلار شروع می‌شود.

دیگر هزینه اما اینترنت می‌باشد که آن هم از ماهی 35 دلار (خوشبینانه) شروع می‌شود.

اگر مایل به استفاده از شبکه تلویزیون کابلی هم باشید نوع ابتدایی (بیسیک) آن از ماهی 30 دلار شروع می‌شود که البته دستگاه گیرنده و مالیات و هزینه‌های دیگر هم به آن اضافه می‌شود.

هزینه برق اگر در کرایه خانه منظور نشده باشد دو ماهی 50 دلار نیز برای آن کنار بگذارید. (ماهی 25 دلار)

اگر بچه دارید هزینه مهدکودک از روزی 7 دلار تا 30 دلار می‌باشد. اگر 7 دلاری یافتید بسیار خوشبخت و مسرور خواهید بود تاره آن هم فقط در کبک یافت می‌شود.

اما هزینه‌های احتمالی و آن‌هایی که تنها با میل خودتان باید پرداخت شود نیز بالاخره هر ماهه در زندگی همه وجود دارد. مثلاً مسافرت، کنسرت، سینما، مکان‌های دیدنی، هزینه فرستادن فرم تقاضا برای دانشگاه، هزینه لباس و پوشاک مخصوصاً زمستانی آن، تجهیز بیشتر منزل و لوازم آن، کلاس زبان، شست و شو، کارت تلفن و غیره.

در یک برآورد کلی:

هزینه زندگی در مونترال برای یک فرد مجرد در یک ماه = 620 دلار هزینه مسکن + 250 دلار خورد و خوراک + 50 دلار حمل و نقل + 40 دلار موبایل + 40 دلار اینترنت + 25 دلار برق + سایر هزینه‌ها معادل 100 دلار = 1125 دلار

به ازای یک خانواده دو نفره = 620 دلار مسکن (اگر در شرایط مشابه یک مجرد زندگی کنند) + 350 دلار خورد و خوراک + 100 دلار حمل و نقل + 80 دلار موبایل + 40 دلار اینترنت + 25 دلار برق + 200 دلار سایر هزینه‌ها = 1415 دلار

به ازای هر بچه می‌توانید تا ماهی 250 دلار نیز اضافه کنید. پر واضح است که این اعداد در بسیاری از موارد کمتر از چیزی که باید ذکر شده‌است تا می‌نیمم ممکن در نظر خواننده بیاید. البته شایان ذکر است که می‌توان در بعضی از موارد از هزینه‌ها کاست. مثلاً اینترنت استفاده نکرد. هر خانواده تنها یک موبایل داشته باشد و موارد مشابه دیگر. البته ابن را هم در نظر بگیرید من در این برآورد کلی بعضی از هزینه‌ها را نیز مانند تلویزیون، تلفن ثابت، هزینه گواهینامه و غیره را نیاورده‌ام.

امیدوارم مفید بوده باشد./

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 4:19  توسط کامیار  | 

واقعاً از قدرت مقایسه‌کردن انسانها در حیرتم. همه چیز را با هم مقایسه می‌کنند. کار به جایی رسیده است که حتی گلابی را نیز با هلو مقایسه می‌کنند. اصلاً دوست نداشتم دوباره برگردم به مباحث گذشته و دوباره همه چیز را از نو بیان کنم اما وقتی می‌بینم چنان شور و شعفی در بین دوستان ( و خودم) برای مقایسه تمام اجزای اینجا با ایران است نمی‌توانم آرام بنشینم. چرا ما دائماً دنبال مقایسه دو چیز مقایسه ناشدنی هستیم؟! ایران و کانادا، تهران و ونکوور، تهران و مونترال و یا تهران و تورنتو! و .... این مقایسه‌ها مانند مته‌ای در فکر و خیال تمامی سفرکرده‌ها می‌باشد و گاهی با آن دل خوش می‌کنند و بعضی مواقع گریه و بعضی‌ها هم بهانه‌ای برای بازگشت! این وسط هم عده‌ای هستند که میانه را می‌گیرند و سعی می‌کنند تعادلی بین این دو برقرار کنند و زندگی را فعلاً سپری کنند.

این مقدمه‌ای شد برای آنچه در پی بیانش هستم. حرف و نتیجه آخر را اول بزنم بهتر است. به نظر من نمره اینجا نسبت به ایران چیزی برابر پنجاه درصد به پنجاه درصد می‌باشد. یعنی اینکه هیچکدام بر هم برتری ندارند و هر کدام نقاط ضعف و برتری خود را دارند. بعضی‌ها به اینجا هشتاد از صد و بعضی‌ها هم بیشتر می‌دهند و البته درصدی هم نمره قبولی را به ایران می‌دهند. من تعادلی محسوس می‌بینم که برتری را از هر دو می‌گیرد. آنقدر مقایسه کرده‌ام که به نظرم این برای من نتیجه قطعی می‌باشد.

جالب است که گروهی با هدفی خاص در حال کشیدن خطی بین نویسندگان وبلاگی هستند، گروهی را مثبت‌نویس و گروهی را منفی‌نویس نامیده‌اند. حالا تکلیف کسی که واقعیات را می‌نویسد نمی‌دانم که چیست؟ اصلاً من کجای این معرکه هستم خدا می‌داند. هر حرفی به مذاقشان خوش بیاید آن را می‌پذیرند و هر حرفی که اندکی بنیان تفکری‌شان را قلقلک دهد و وادار به فکرکردنشان کند شدیداً نفی می‌کنند و نویسنده را عقده‌ای و یا حسود و منفی‌نویس و شکست‌خورده می‌نامند. کلاً قسمت بد وبلاگ‌نویسی مهاجرت همین است. بگذریم که بعضی‌ها هم مثل بنده پوستشان کلفت است و کار خود را می‌کنند. این بی‌انصافی‌ها تغییری در اصل ماجرا نمی‌دهد. اصل ماجرا هم واقعیات پیش روی مهاجران است که کتمان ناشدنی و انکار ناپذیرند.

این هم مقدمه‌ای بر مقدمه‌ای دیگر بود که بگویم دوستان این مقایسه‌ها را زیاد جدی نگیرید. اینها حواشی زندگی در فرنگستان هستند و نه آن چیزی که باید با آن دست و پنجه نرم کنید. اینکه اینجا روزهای آفتابیش بیشتر و یا مونواکسید کربنش کمتر است و یا اینکه گوشت و مرغ همان قیمت ایران هست و یا کارگر اینجا ماهی 1600 دلار می‌گیرد اما در ایران 350 هزار تومان. اینکه طعم قهوه به از چای است، اینکه کار اینجا فراوان است و نرخ بیکاری پایین. اینکه با 15000 دلار خانه و ماهی 300 دلار ماشین و ماهی 50 دلار لپ‌تاپ میخری و هر سال سفرهای دور دنیا می‌کنی! اینکه در تهران ترافیک است و اینجا نیست و اینکه تهران جهنم شلوغی می‌باشد و اینجا بهشت آرامش. اینکه هر بچه ماهی 500 دلار پول از دولت میگیرد و  بیمه درمانی رایگان است و اینکه خلاصه پول بیکاری می‌آید و همه چیز کلاً بر وفق مراد است. نمی‌گویم که هیچکدام نیست بلکه هر چه گفتم اتفاقاً چیزهایی هست که وجود دارد. اما روش دیدن من و شما با هم متفاوت است. شما از دور می‌بینید و تحسین می‌کنید و بنده لمس کرده‌ام و مقایسه می‌کنم. ظاهری فریبنده و باطنی ساختارشکنانه هست. دوست ندارم که جمع و تفریق کنم تا حساب دستتان بیاید که چه کاره‌اید. اما از من بپذیرید که برتری این همه چیز با آنی که در ایران است یر به یر است. باور کنید هر روز دو کفه را از نو وزن می‌کنم و اتفاقاً سعی میکنم خودم را هم قدری گول بزنم و کفه را اینوری هل دهم اما نتیجه تفاوتی نمی‌کند.

بدی هوای تهران نه تقصیر مردم و نه بر دوش دولت است. شهری با آن جمعیت انبوه که معادل یک سوم جمعیت کانادا شاید هم بیشتر جمعیت دارد چیزی بهتر از این را ارمغان نمی‌دهد. ترافیک هم که ماجرایی همه‌گیر می‌باشد اینجا در شهرهای کوچک نیز در ساعاتی از روز مسیری ساده زمانی 4 تا 5 برابر معمول طول می‌کشد. اما وقتی مقایسه می‌کنیم باید انصاف را نیز مدنظر قرار دهیم. تهران را با نیویورک و سئول مقایسه کنیم و نه با ونکوور 500 هزار نفری! تمیزی این کلان شهر را نیز با همسانان خودش بسنجیم که اگر با مونترال و ونکوور هم بسنجیم از منظر شهری من به شهرداری تهران نمره 18 و به شهرداری مونترال 7 و ونکوور 14 می‌دهم. بوی گند زباله و ادرار در تمامی کوچه و پسکوچه‌ها مشام هر رهگذری را نوازش می‌دهد و ته سیگار و مدفوع حیوانات که انصافاً گوشه گوشه شهر موجود می‌باشد محسوس است. اینجا گل‌کاری، چمن‌زنی و آبیاری همه بر عهده شهروندان است و حالا جرات دارید یک روز به گل‌هایتان نرسید که جریمه آن در بار اول 300 (حدوداً) دلار و بار چندم چندین هزار دلار می‌باشد. اما مناظر زیبا و چشم‌اندازهای فراوان نیز چشم شما را نوازش می‌دهد. هوای تمیز را کتمان نمی‌کنم البته اگر با شهرهای بزرگ مقایسه کنیم نه با ونکوور و مونترال! کلاً در هر مقایسه‌ای باید پیاله‌ها یکسان باشند. خدمات درمانی اینجا به مراتب پایین‌تر و دسترسی به آن دشوارتر می‌باشد. من بارها با خود فکر کرده‌ام که چرا کانادا باید به خدمات درمانی خود افتخار کند و مثلاً ما نکنیم. من تفاوتی در این دو نمی‌بینم. جدیداً هم که پزشکی خصوصی هم مد شده‌است یعنی اگر پول به اندازه کافی دارید و مثلاً کمر درد دارید لازم نیست چهار ماه منتظر بمانید بلکه با پرداخت حق ویزیت خود دکتر شما را با افتخار می‌بیند. (فیزیوتراپی خصوصی و جلسه‌ای 150 تا 250 دلار می‌باشد) حق ویزیت هم بگذارید چیزی بین 50 تا 120 دلار. بله! خلاصه آنچه شنیده‌ایم با آنچه می‌بینیم، آنچه برایمان بروشور و فیلم کرده‌اند با آنچه چشمانمان می‌بیند، آنچه که برایمان تعریف کرده‌اند با آنچه که می‌شنویم، آنچه که آمار می‌دهند با آنچه که هست بسیار بسیار تفاوت معناداری دارد. به هیچ آماری اعتماد نکنید تمامی آمارها هدفمند و با منظور طراحی و بیان می‌شوند که بر خیل عظیم انسان‌های عامی تاثیر بگذارد. کلاً همان سیستم خودمان را کپی و پیست کنید یه چیزهایی از این کم و به آن اضافه و بلعکس کنید.

اما نمی‌توانم نگویم که ارزش یک دانشجو، محقق و دانشمند برای دولت بسیار می‌باشد. دانشگاه‌ها به کار خودشان که انتشار علم است می‌پردازند و دانشجو دغدغه بسیار بسیار کمتری نسبت به ایران دارد. اینها امتیازهای مثبتی هستند که حداقل در برآوردهای من سهم عظیمی دارند. اینترنت واقعاً در دسترس و آزاد می‌باشد و تکنولوژی به واسطه نزدیکی با کشورهای صاحب آن قابل لمس و استفاده می‌باشد و از اینکه می‌توانید به عنوان شهروند از تمامی امکانات بهره ببرید واقعاً لذت می‌برید.

اما من بازار کار و اعتبار آن و حتی آینده آن را در ایران به مراتب بهتر از اینجا می‌بینم. به گزارش سایت ایرانتو 78% کارها در استان کبک کارهای خدماتی هستند نمی‌دانم می‌توانید معنای آن را واقعاً احساس کنید یا خیر! یعنی اینکه من تنها می‌توانم در 22% کارها فرصت خود را پیداکنم آن هم با این رقابت. کارهای مهندسی در حال خروج از کانادا و واردشدن به چین و هند و کشورهای آسیایی می‌باشد. تمامی شرکت‌ها دائماً از مهندسان خود کم می‌کنند و به نیروهای خدماتی اضافه می‌کنند. بازار تقدیم به چین شده‌است و تا بیست سال دیگر یک اتفاق بزرگ می‌افتد و آن مهاجرت مهندسان به آسیا و بازگشت به کشورهایشان می‌باشد.

ابنها نمونه‌هایی از خروار بودند که گفتم و تنها هدفم این بود که وقتی در مقام مقایسه می‌ایستیم باید خیلی دقت کنیم و بدانیم که تاثیر حرف‌های ما بر خوانندگان بسیار زیاد می‌باشد. شاید با گفتن تمامی واقعیات آنها هم وادار به تحقیق و بررسی بیشتری شوند. هیچ چیز مطلق نیست و همه چیز باید نسبی سنجیده شود. در پست‌های بعدی مفصل‌تر بحث خواهم کرد و ابعاد بیشتری را خواهم گشود. اما باز تاکید می‌کنم امتیاز بنده همان 50% به 50% می‌باشد مصادیق این نمره‌گذاری فراوانند که همانطور که گقتم بیشتر باز خواهم کرد. در کل همپوشانی اینجا با آنجا بسیار اندک می‌باشد.


موفق باشید
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 11:55  توسط کامیار  | 

خوب مدتی هست که چیزی ننوشتم، چندین دلیل دارد و البته مهم‌تر از همه این است که واقعه خاصی پیشامد نکرده بود تا بتوانم چیزی درخور را بر روی کاغذ بیاورم.

مدت‌ها می‌باشد دوستان از من می‌خواهند که درباره دانشگاه برایشان بنویسم و البته من دائماً آن را به بعد موکول کرده‌ام.. از اینکه مستقیماً و زودتر به این موضوع نپرداخته‌ام برای خود دلایل قانع‌کننده‌ای دارم. البته در لابه‌لای پرسش‌ها، پاسخ‌هایی داده‌ام اما هیچ وقت به صورت پستی جامع جمع‌آوری نشده‌است.

من نیز خودم اطلاعات چندانی از روند پذیرش دانشجو و کم و کیف آن ندارم و فقط صلاحیت اظهار نظر درباره راهی که خود رفته‌ام را دارم. ابنجا هر دانشگاهی روش پذیرش خود را دارد و تازه از استان به استان نیز نحوه وام‌دادن و برخورد با دانشجو متفاوت می‌باشد. من بررسی زیادی درباره استان‌های متفاوت نکرده‌ام اما تا حدی درباره دانشگاه‌های کبک، اونتاریو و بریتیش کلمبیا تحقیق کرده‌ام. ترجیح می‌دهم درباره دو استان آخری در این پست چیزی ننویسم چون قصد ندارم که کسی با خواندن آن به اشتباه بیافتد.

اما همانگونه که شاید شنیده باشید استان کبک به نوعی بهشت دانشگاهی کانادا می‌باشد. هنوز قیمت‌ها به اندازه سایر استان‌ها بالا نیست و حتی برای دانشجویان بین‌المللی نیز می‌تواند مقرون به صرفه باشد. اما مشکلاتی نیز وجود دارد، مهم‌ترین مشکلات این است که تعداد دانشگاه‌های انگلیسی زبان بسیار اندک می‌باشد و اکثر دانشگاه‌های این استان فرانسه زبان هستند. شاید نام دانشگاه لاوال را شنیده باشید! این دانشگاه اولین دانشگاه فرانسه زبان در آمریکای شمالی و قدیمی‌ترین مرکز آموزشی در کانادا می‌باشد. مرکز آن در کبک‌سیتی یعنی مرکز استان کبک می‌باشد. همانگونه که گفتم اکثر دانشگاه‌ها به زبان فرانسه هستند و خوب انتخاب برای آنها که مایل به ادامه تحصیل به زبان انگلیسی هستند محدود می‌باشد. دو دانشگاه بزرگ کانادا یعنی مک‌گیل و کونکوردیا در مونترال واقع شده‌اند که به زبان انگلیسی هستند و تمامی رشته‌ها در این دو دانشگاه به زبان انگلیسی تدریس می‌شوند.

رقیب سرسخت این دو دانشگاه دانشگاه مونترال و بخش مهندسی آن یعنی پلیتکنیک می‌باشد که در دنیا، کانادا و استان کبک از معتبرترینان می‌باشند. در رنکینگ‌های جهانی دانشگاه مونترال و مگ‌گیل معمولاً بین 30 دانشگاه برتر دنیا قرار دارند و در کانادا هم دانشگاه مونترال ار نظر بزرگی سوم و از نظر تعداد دانشجو دومین دانشگاه بزرگ می‌باشد.

دانشگاه کونکوردیا نیز ششمین دانشگاه بزرگ کانادا می‌باشد که البته از نظر جذب تعداد دانشجویان در مقطع بالاتر از لیسانس رتبه اول را در کانادا دارد. البته ناگفته نماند یکی از دلایلی که رنکینگ این دانشگاه را به نسبت سایر دانشگاه‌ها پایین‌تر آورده‌است این است که این دانشگاه رشته‌های پزشکی و علوم تجربی ندارد و تمرکز آن بر روی دروس مهندسی، پایه و هنر می‌باشد که البته مدرسه فیلم‌شناسی معروف کانادا نیز در این دانشگاه قرار دارد. خوب این مقدمه‌ای بر دانشگاه‌های کبک و البته سه تا از معروفترین آنها بود. دانشگاه‌های دیگری نیز مانند شربروک و دانشگاه یوکم (UQAM) هم هستند که خوب کمتر به مذاق ایرانیان خوش می‌آید.

این مذاق را از کجا آوردم؟ خوب همانطور که شاید اکثر دوستان بدانند گوگل امکانی به نام گوگل ترندز دارد که به واسطه آن می‌توان فهمید که چه کشورهایی بیشتر در موردهایی خاص سایت گوگل را جستجو کرده‌اند! مثلاً برای دانشگاه کونکوردیا ایران کشور دوم می‌باشد و البته بعد از خود کانادا! برای دانشگاه مک‌گیل سوم، دانشگاه مونترال دوم و شربروک دوم است. این نشان می‌دهد که در بین کشورهای دنیا ایرانیان بسیار مشتاق‌تر به تحصیل در کانادا و مخصوصاً مونترال و این چند دانشگاه هستند. بسیار جای شادمانی دارد وقتی با چنین آماری روبرو می‌شویم و خوب حتماً می‌دانید که این ابزار وسیله خوبی برای دولتمردان و همچنین صاحبان و برنامه‌ریزان این دانشگاه‌ها می‌باشد تا نگاه خود را معطوف ایران و دانشجویان مشتاق کنند. این هم مقدمه‌ای بر میل شما دوستان برای تحصیل در مونترال و دانشگاه‌هایش که به نظرم مرتبط با بحث بنده می‌بود.

خوب حالا بعد از همه این تفاصیل حتماً مشتاقید که بدانید چگونه می‌توان وارد این دنیای علمی شد! نمی‌توانم بگویم زیاد سخت است و یا زیاد آسان. اگر دانشجوی بین‌المللی هستید و تنها به قصد تحصیل می‌خواهید وارد شوید داستانتان بسیار متفاوت با ساکنان کانادایی و مهاجران می‌باشد. دانشجویان بین‌المللی باید پول زیادی خرج کنند و هزینه تحصیل و زندگی در کانادا بالا می‌باشد. در بعضی شرایط می‌توانند از بورس‌ها و کمک تحصیلی استفاده کنند که البته شامل حال همه و همیشه نمی‌شود. کسانی که پول دارند قاعدتاً هیچ مشکلی هیچوقت نخواهند داشت و همه چیز محیا می‌شود. اما برای قشر معمولی من نه می‌توانم پیشنهادی بدهم و نه حتی راهنمایی کنم. خودم از دیدگاه یک مهاجر این مسئله را لمس کرده‌ام و نمی‌توانم منبعی درست برای دوستان باشم. خود دانید! مشورت کنید، بالا و پایین کنید، امکان سنجی کنید و خلاصه تمام جوانب را برآورد کنید تا مبادا تصمیمی اشتباه بگیرید.

مهاجران می‌توانند از شهریه کانادایی استفاده کنند. تازه کبک آنقدر جای خوبی می‌باشد که نرخ ویژه‌ای برای کبکی‌ها قائل می‌شود و آنها نصف شهریه یک کانادایی را می‌پردازند. بله اینجا در کبک سه نرخ برای ثبت نام وجود دارد که البته بنده درباره تمام دانشگاه‌ها مطمئن نیستم اما درباره آنی که خود در آن هستم و آنان که شنیده‌ام مطمئن هستم و البته به راحتی در سایت هر دانشگاه می‌توان یافت. بدین ترتیب که کانادایی‌ها نصف دانشجویان بین‌المللی و دانشجویان کبکی نیز نصف کانادایی‌ها باید بپردازند. اینکه چگونه بر آنها محرز می‌شود که کسی کانادایی می‌باشد و یا کبکی در سایت هر دانشگاه مشخص است و البته مستقیماً به وزارت آموزش کبک برمی‌گردد. من تمامی شرایط را نمی‌دانم اما مثلاً میدانم یکی از آنها داشتن سی‌اس‌کیو می‌باشد و یا اقامت یکساله در کبک بدون شرکت در هیچ کلاس تمام وقت و غیره!

مهاجران و شهروندان می‌توانند از بورس و وام استفاده کنند که قسمت بورس از مزایای دیگر این استان می‌باشد. تقریباً 65% آنچه دولت بابت هزینه دانشگاه و زندگی به شما می‌پردازد در قالب بورس می‌باشد و شما نمی‌بایست برگردانید. البته این شرایط برای دانشجویان در مقاطع مختلف قدری متفاوت می‌باشد که من تنها در مقطع فوق لیسانس و دکترا را دیده‌ام و از مقطع لیسانس بی‌خبرم. البته میزان وام دریافتی به منظور هزینه زندگی نیز رابطه مستقیم با سطح درآمد شما دارد.

میزان این پول جدا از هزینه شهریه حدود 70% از هزینه‌های زندگی را نیز پوشش می‌دهد که البته بستگی مستقیم به سطح زندگی و توقع فرد دارد. شاید عده‌ای با همین پول بتوانند دو ماه زندگی کنند و گروهی نیز تنها بخش کوچکی از هزینه‌های خود را بپردازند. به هر حال دولت یک متوسطی را برآورد کرده‌است و می‌پردازد. دولت؟ بله، این را هم بدانید که وام شما توسط دولت و از طریق بانک پرداخت می‌شود و بانک‌ها مستقیماً نقشی در دادن وام ندارند و این قانونی می‌باشد که در سال‌های اخیر به علت سرباززدن بانک‌ها در پرداخت وام به دلیل عدم وصول در بسیاری از موارد گذاشته شده‌است.

درباره شرایط عمومی و علمی پذیرش باید به سایت هر دانشگاه وارد شوید و شخصاً اطلاعات بگیرید زیرا شرایط بسیار متفاوت می‌باشد. هر دانشگاه سیاست‌ها و روش‌های خود را دارد. مثلاً دانشگاه‌های فرانسه زبان از شما زبان فرانسه می‌خواهند و انگلیسی زبان مدرک انگلیسی! معدل لازمه و مدارک اضافه نیز از شروط هر دانشگاه می‌باشد که حتی رشته به رشته متفاوت است. مثلاً دانشگاه کونکوردیا از مهاجران مدرک زبان نمی‌خواهد و البته دانشکده مهندسی اینگونه می‌باشد و مثلاً دانشکده فیلم همین دانشگاه یک مدرک داخلی برای ثبت نام می‌خواهد و یا دانشکده مدیریت از شما GMAT خواهد خواست. در این مورد باید خودتان آستین بالازده و تحقیق کنید.

نکته‌ای که مانده است این است که دانشگاه‌های کانادا مدتی می‌باشد که تقریباً با یکدیگر مرتبط شده‌اند و می‌شود از دانشگاهی با شرایطی به دانشگاه دیگر رفت و یا تعدادی از دروس را در دانشگاهی دیگر گذراند. حداقل درباره کبک اینگونه می‌باشد که مثلاً یک دانشجوی دانشگاه مونترال می‌تواند تا یک سوم دروس خود را در دانشگاه دیگر مثلاً انگلیسی زبان بگذراند و بلعکس که خوب تا حدی مرهم بر روی درد زبان فرانسه دانشجویان می‌باشد. به هر حال در نهایت برای تحصیل در دانشگاه فرانسه زبان باید زبان فرانسه بدانید مگر اینکه در مقطع دکترا باشید و استادتان از شما فرانسه نخواهد که دیگر شانس شما می‌باشد.

تا اینجا آنچه به ذهنم رسید و مهم می‌نمود نوشتم و خواهش من از شما اینست که اگر سوالی دارید مطرح کنید که اگر در توانم باشد پاسخ خواهم گفت. اگر اشکال نوشتاری و یا دیکته‌ای دیدید حتماً بگویید تا اصلاح کنم. اگر مطلب جدیدی به ذهنم رسید و یا سوالی کردید که پاسخش را می‌دانستم و می‌توانست کمکی به دیگر دوستان نیز بکند با رنگ دیگر در همین پست اضافه خواهم‌کرد. تصمیم دارم این پست تبدیل به یکی از موثرترین پست‌ها از این وبلاگ شود. پس شدیداً نیاز به همکاری شما دوستان دارم./


موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 10:55  توسط کامیار  | 

سلام و درود بر همه دوستان، امروز دقیقاً یک سال می‌شود که من در خاک کانادا هستم و حضوری مستمر داشته‌ام. همیشه دوست داشتم در این روز یک مختصری از آنچه بر من در این یک سال رفته‌است بنویسم اما الان که مرور می‌کنم می‌بینم آنچه نوشتنی بوده‌است را پیشتر نوشته‌ام و با شما به اشتراک گذارده‌ام.

دوست داشتم تا در این روز بنویسم که برآوردم از این کشور چگونه است! آیا آنچه فکر می‌کردم با آنچه به عینه دیده‌ام منطبق بوده‌است و یا نه! آیا اینجا خوشحال‌تر، موفق‌تر، آینده‌دارتر و امیدوارتر هستم و یا نه! ولی حالا می‌بینم که هنوز هم بسیار زود است که این نتیجه را بگیرم. وقتی که از ایران خارج می‌شدم اشتیاقی خاص همراه با سردرگمی نامفهومی در وجودم موج می‌زد. به سرعت به سوی ناشناخته‌ها می‌شتافتم و اینکه تجربه در دنیایی غریب‌تر چه حسی خواهد‌داشت.

حال دیگر هیچ چیز غریب نیست و اشتیاقی به آن مفهوم اولیه وجود ندارد و همه چیز آیینه یک زندگی واقعی می‌باشد با کمی تفاوت از سرزمین مادری.‌ کوچه، خیابان، مردم، مغازه‌ها و حتی دانشگاه و دوستان تبدیل به زندگی روزمره من شده‌اند و پیش‌رفتن به سبک همان ایران پیشه من شده‌است.

تفاوت عمده در زندگی من این است که کاری که در ایران داشتم را الان دیگر ندارم، دوستانم را ندارم، همکارانم را ندارم و مهمتر از همه از خانواده دور افتاده‌ام. تهران زیبا و زنده را دیگر نمی‌بینم و از دیار کوروش و داریوش بسیار فاصله دارم. اینها همه تاوان آمدن من می‌باشد و اما آنچه در کیسه خود تا به امروز دارم کوله‌باری از تجربه می‌باشد که در این سرزمین کسب کرده‌ام. من همیشه دوست داشتم این قسمت زنگی را نیز تجربه کنم و بسیار خوشحالم که این فرصت نصیبم شد تا پشت آبهای نیلگون خلیج فارس را نه از دید یک توریست بلکه اینبار از دید یک مهاچر ببینم.

حقیقت این است که من راضی هستم. با توجه به چیزهایی که از دست داده‌ام چیزهایی را نیز به دست آورده‌ام که همانطور که بالاتر گفتم مهم ترینشان همان تجربه می‌باشد. چهار شهر این کشور را دیده‌ام و در دوتای آنها زندگی کرده‌ام. کار کرده‌ام، ماشین خریده‌ام، فروخته‌ام و به دانشگاه رفته‌ام و زبان خود را تقویت کرده‌ام. میزان توانایی خود را سنجیده‌ام و بسیاری دیگر که اینها نمونه‌ای از خروار می‌باشند! سعی کردم خودم را از تجربه‌ای محروم نسازم و همیشه آماده پذیرش تغییرات نو بوده‌ام.

چیزی را که فهمیدم این است که اینجا زنده‌گی کردن سخت نیست! امکانات برای حداقل‌ها بسیار میسر هست و تمامی ارگان‌ها راه را به شما برای ساختن حداقلی بخور و نمیر نشان می‌دهند و اتفاقاً تشویقتان هم می‌کنند. اما زندگی باکیفیت داشتن حرفی دیگر می‌باشد. زندگی مطلوب ما ایرانیان که حتی از آن در تاریخ بعنوان الگویی در جهان یاد شده‌است بسیار سخت‌ ساخته می‌شود. البته اصلاً تصورش محال نیست اما خوب نیاز به زمان و تحمل سختی‌ها دارد.

بعضی از دوستان خود را بعنوان مثال یک مهاجر موفق و به عنوان نمونه می‌آورند. تنها دوست دارم به شما بگویم که یک نفر و یا چندنفر نمی‌توانند مثالی خوب و آگاهی دهنده از یک مهاجر باشد. و اینکه اگر یک نفر با توجه به شرایط خاص موقعیت خوبی دارد همه بتوانند آنگونه شوند و یا حتی بلعکس!

کسانیکه حداقل سه و یا چهار سال پیش آمده‌اند خودشان اذعان می‌کنند که وضعیت در آن زمان بسیار بهتر از حال بوده است و حتی در کلاس‌های کاریابی نیز این را به عینه می‌گویند که کسی در چند سال قبل معطل کار نمی‌ماند و حداقل کار سوپرمارکت می‌توانست انجام دهد اما الان اوضاع بسیار دگرگون می‌باشد. در استان آلبرتا که الان موج جدید بی‌کاری شروع شده‌است در سال‌های قبل اوج رونق اقتصادی بود و بسیاری به راحتی با هر درجه از دانش زبان و مدرک ایرانی و بدون سابقه کانادایی جذب آن بازار شدند. پس موقعیت دوستان پیشتر آمده را هرگز ملاک انتخاب خود قرار ندهید و آنها نیز نباید چنین کنند و بگویند چون من دارای کاری خوب و مرتبط هستم پس هیچ مشکلی نیست و تمامی مهاجران می‌توانند چنین باشند! نمی‌گویم نمی‌شود اما خوب سخت‌تر شده‌است. و اما پیش‌بینی‌ها هرگز نشان نمی‌دهند که اوضاع بهتر می‌شود اما ظاهراً نرخ خراب‌ترشدن کاهش پیداکرده‌است و تبعات آن متاسفانه گریبان مهاجران جدید مثل ما را گرفته‌است. نمونه آن برداشته‌شدن و محدودشدن کلاس‌های زبان فرانسه، بالا رفتن مالیات‌ها تا 2.5 درصد (که البته در کبک تغییری نکرده‌است)، محدودشدن کلاس‌های زبان انگلیسی در آلبرتا، طرح پولی‌شدن بیمه درمانی (در کبک و از چند سال بعد)، گران‌ترشدن هزینه دانشگاه تا 50% در کبک، سخت‌ترشدن اعطای وام مسکن و حتی ندادن کارت اعتباری به مهاجران تازه‌وارد و چندین و چند اقدام دیگر که ملموس‌ترینشان همین‌ها بود که گفتم. شاید دوستان ندانند که شرایط پذیرفته‌شدن از طریق کارگر حرفه‌ای و فدرال بسیار دشوار شده‌است و حتی روش سرمایه‌گذاری نیز تقریباً ناممکن شده‌است. در جدیدترین خبر از دانشجویان بین‌المللی که قصد تبدیل شرایط اقامتشان به مقیم را دارند نیز آمده‌است که دیگر مانند گذشته پس از سپری‌شدن دوسال نمی‌توانند درخواست مهاجرت بدهند و آنها که داده‌اند نامه‌ای از اداره مهاجرت دریافت کرده‌اند که تا پایان تحصیلات باید منتظر بمانید و سپس اقدام کنید! اینها نشان‌دهنده بدترشدن اوضاع در آینده می‌باشد و تلاش‌های دولت را در راستای ساختن درآمدهای بیشتر از مردم برای گرداندن کشور نشان می‌دهد. صاحبان مشاغل که رسماً می‌گویند باید به این شرایط عادت کرد و منطبق شد.

این مختصری که گفتم برای آن بود که تصویری واضح‌تر از اوضاع آمریکای شمالی که به نوعی مهد اقتصاد دنیا و قلب تپنده آن می‌باشد داشته باشید. البته همیشه راه برای بهترین‌ها باز خواهدبود و خوب اینجا جایی هست که دیگر حرف رقابت به میان خواهدآمد. یعنی زبان بهتر، مدرک معتبرتر، تجربه مرتبط و کانادایی و آخرین و مهمترینش پارتی بهتر! اگر پارتی و دوست و آشنا دارید که کانادا برایتان بهشت برین خواهدبود. خوب شاید اگر چینی و یا هندی بودیم این امر به راحتی میسر می‌شد اما ایرانی ...

پس خودتان را با مهاجران گذشته مقایسه نکنید و سعی کنید دیدی واقع‌گرایانه و تحلیلی نسبت به شرایط حال داشته باشید. من این شرایط را پذیرفتم و خود را و زندگی و استانداردم را و حتی برنامه آینده‌ام را مطابق آن چیده‌ام و متعاقباً از این زندگی لذت می‌برم و خود را انسانی شاد می‌بینیم. اما اینجا صراحتاً می‌گویم که اگر ونکوور مانده بودم تا به حال احتمالاً به ایران بازگشته بودم. زندگی در آن شهر کاملاً برای من و اکثر دوستان دیگر حالت معکوس و رو به عقب داشت و روز به روز من را از خودم و اهدافم دورتر می‌کرد و تبدیل به ماشین تسویه صورتحساب شده‌بودم. کار می‌کردم تا صورتحساب بپردازم و همین سیکل همینطور بیرحمانه ادامه داشت.

در همین جا مراتب تشکر خود را به دولت کبک اعلام می‌دارم که  نه تنها به راحتی شرایط تحصیل بنده را در این استان فراهم‌کرد بلکه بدون هیچ پیش‌شرطی وامی در اختیار من گذاشت که بتوانم 70% از هزینه خود را پوشش دهم که تازه 70% این وام در قالب بورس می‌باشد. بعد از ثابت‌شدن شرایط تحصیلی و گرفتن وام از دولت تازه من در این کشور نفسی کشیدم و توانستم از زیبایی‌های آن بهره ببرم و با فراغی باز تجربه کنم و بیاموزم و ایده بگیرم. و حتی آنقدر احساس راحتی در خود می‌دیدم که نیاز به کاری جدید و درآمدی اضافی را به ترم‌های بالاتر موکول کردم.

خوب هر چه در این پست نوشتم را تقریباً پیش‌تر ذره ذره نوشته‌بودم و تنها نکاتی را به آن افزودم تا بعنوان کارنامه‌ای یکساله از کانادانامه باشد تا بخوانید و شاید استفاده کنید و شاید هم ایده بگیرید.

در یک جمله (شایدم بیشتر) وضعیت خود را در پایین بطور چکیده بیان می‌کنم:

هدف خود را پیدا کرده‌ام، از خوبی‌های کانادا استفاده می‌کنم و سعی می‌کنم زندگی شادی را برای خود در مدت اقامتم در کانادا بسازم. در حال حاضر در راستای هدف‌های تعریف‌شده گذشته خود و رسیدن به آرزوهایم قدم بر می‌دارم و در همان راهی که می‌خواستم هستم. بدی‌ها را هم می‌بینم، ایده می‌گیرم و سعی می‌کنم از بین آنها گذر کنم با چشم باز. در کل از مهاجرت تا به حال راضی هستم. موفق باشید

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 22:17  توسط کامیار  | 

خیلی دوست دارم چند نکته را حتماً با شما خوانندگان و مخصوصاً مهاجران جدیدتر و آینده‌گان در راه در میان بگذارم، بلکه مفید باشد. 

شهرهای کانادا جدیداً به شدت دچار معزل ساس شده‌اند. تقریباً در 80% خانه‌ها این حشره موذی وجود دارد. در بین دوستان من در مونترال تقریباً تمامی این مشکل را به نوعی داشته‌اند و یا دارند و نمی‌گویند و یا دارند و نمی‌دانند! کمتر کسی هست که نداشته‌باشد و صادقانه بگوید که ندارم.

در بدو ورود کسی به ما نگفت! بعد از مدتی هم که گذشت کسی نگفت و این نگفتن‌هاست که من را واداشت تا این پست را بنویسم.

حالا مگر این حشره چیست که اینقدر از آن می‌گویم و پستی به آن اختصاص داده‌ام!؟ در اینجا ساس را به انگلیسی Bed bug می‌گویند. از اسمش پیداست که حکایت چگونه می‌باشد. محل زندگی آن در رختخواب شما می‌باشد و در گوشه‌ای که شما نمی‌بینید. شبها که در خواب ناز هستید به سراغتان می‌آید و از خون شما می‌مکد و بدون سر و صدا می‌رود دقیقاً مانند پشه! تفاوت آن با پشه در این است که اگر درب منزل را ببندید و توری مناسب داشته باشید پشه نمی‌آید و اگر هم بیاید و شما آن را بکشید دیگر نخواهدبود و تازه قابل دیدن هم می‌باشد. اما ساس اینگونه نیست. به طرز عجیبی قدرت دارد تا یکسال و نیم بدون غذا زنده بماند. به طرز وحشتناکی تخم‌ریزی می‌کند و تخم‌ها تا مدت‌ها می‌توانند زنده بمانند. پنج مرحله تکامل دارد و نوع ماده و بالغ آن در روز سه بار تخم‌ریزی می‌کند. در حالتیکه چندین بار خون خورده باشد به راحتی قابل دیدن می‌باشد و در غیر اینصورت ذره‌بین نیاز می‌باشد. تنها در شب و حالت لوکس صفر (بی‌نوری) از مخفیگاه بیرون می‌آید. سرما و گرما را به خوبی تحمل می‌کند.

قصد ندارم که مقاله‌ای درباره این حشره بنویسم زیرا با دانستن نام آن به راحتی می‌توانید در اینترنت جستجو کنید و اطلاعات بدست آورید. والا در ایران که من فقط نامش را شنیده بودم و آنطور که شنیده‌بودیم ریشه‌کن شده‌بود مگر در خوابگاه‌های دانشجویی و سربازخانه‌ها و یا جاهایی که رفت و آمد زیادبود. اصلاً تصورش را هم نمی‌کردم که در کشوری که ادعای پیشتازی در تمام امور را دارد و به بهداشت به قول خوشان توجه ویژه‌ای دارند نام ساس را بشنوم! می‌دانم بسیاری از شما نیز شکه شده‌اید اما واقعیت هست و بدانید. در مونترال که ما از شرق و غرب و شمال و جنوب که دیده‌ایم وجود دارد. از خانه اجاره‌ای تا برج و خانه شخصی در همه جا هست.

دولت کانادا برنامه‌ای برای مبارزه با آن ندارد! سم‌های اینجا آشغال هستند و بسیار گران! همه خودشان را به آن راه می‌زنند. صاحب‌خانه‌ها زیر باز نمی‌روند و جواب سربالا می‌دهند و کلاً همه خودشان را به کری و کوری می‌زنند. این اخطار را از من داشته باشید که تا چند سال دیگر این حشره مهار نخواهدشد چون دولت مبارزه نمی‌کند.

از ونکوور و تورنتو هم خبر رسیده‌است که این مشکل هست اما ظاهراً در مونترال وحشتناک‌تر هست. در داون‌تاون که تقریباً تمامی خانه‌های اجاره‌ای درگیر هستند.

حالا پیشنهادات من به شما:

هرگز هرگز هرگز هرگز وسایل دست دوم نخرید. آقا جان نخرید. هیچ ارزونی بی‌دلیل نیست. بعضی از این کانادایی‌ها و بعضی از مهاجرها بسیار کثیف هستند و اصلاً بهداشت برایشان معنا ندارد. با کفش داخل رختخواب می‌شوند. از حشرات نمی‌هراسند! سگ و گربه در داخل رختخوابشان وول می‌زند. شست‌وشو برایشان معنای ما را ندارد و کلاً نخرید. حداقل مترس Mattress و یا همان خوشخواب را اصلاً دست دوم نخرید. ساس در رختخواب زندگی می‌کند و اگر به مرحله حاد رسیده‌باشد رختخواب باید دور انداخته شود و حال آنکه بعضی‌ها می‌فروشند و شما هم بی‌خبر می‌خرید چون ارزان است. وسایل دیگر هم تا آنجا که می‌توانید چوبی نخرید.

تخت آهنی بخرید و نه چوبی! حتماً پایه داشته باشد و فاصله‌ای با زمین داشته باشد.

از خریدن مبل دست دوم به شدت پرهیزکنید. افتضاح هست! همه کار بر روی آن کرده‌اند! محل زندگی انواع و اقسام موجودات می‌باشد. تو را به خدا نخرید...

از کاور برای خوشخواب خود استفاده کنید. کاورهایی هست که کل رختخواب شما در درون آن قرار می‌گیرد و با زیپ بسته می‌شود. بدین ترتیب هیچ حشره‌ای از آن بیرون نمی‌تواند بیاید. خریدن این کاور در اینجا همگانی می‌باشد و همه می‌خرند. از 10 دلار تا 200 دلار هم قیمت دارد. به درد بخورش 50 دلار دیگر کمتر نیست.

از شب خوابیدن در خانه‌هایی که از نظافتشان مطمئن نیستید بپرهیزید.

حتماً جاروبرقی بخرید در همان ابتدا هم بخرید. می‌توانید با 90 دلار جارویی نسبتاً مناسب بخرید البته با نوع ایرانیش مقایسه نکنید که رسماً اینجا گاربیج Garbage می‌باشد. هفته‌ای دوبار تمام درزهای خانه و فرش و اطراف رختخواب را کاملاً جارو بکشید.

تمام درزها و کف و هر جا که کف چوبی دارد را کاملاً با وایتکس و در اینجا Bleach بشویید. حتماً هفته‌ای یکبار تمام وسایل مرتبط با خواب را بشویید.

در بدو بستن قرارداد تعارف را کنار بگذارید و تمام این‌ها را بپرسید و بگویید که آیا این خانه ساس دارد و یا نه!؟ اینجا می‌توان از صاحبخانه شکایت کرد و مراکزی هستند که پیگیری کنند و صاحبخانه ملزم به سم‌پاشی خواهدشد. اصلاً از حق خود قدمی عقب نروید، صاحبخانه‌ها دائماً فرار می‌کنند از سم‌پاشی زیرا ظاهراً هزینه‌بر می‌باشد. برای ساس باید خانه دست‌کم دوبار به فاصله 15 روز سم‌پاشی شود.

خلاصه بدانید که اینجا همچنین چیزی هست اما کسی معمولاً نمی‌گوید اما آنقدر عادی می‌باشد که تقریباً همه می‌دانند شاید هم کنار آمده باشند!

این حشره ناقل بیماری نیست ولی از نظر روحی شما را تضعیف می‌کند زیرا نمی‌توانید آن را ببینید. در بدنتان جای خوردگی آن هم به صورت فراوان می‌بینید. کلاً نوعی فوبیا در شما ایحاد می‌کند که شبها خوابتان نمی‌برد. اگر شک کردید که دارید و یا نه تمام اعمالی را که گقتم انجام دهید. تمام لباس‌های خود را بشویید و وسایل را بازرسی کنید. اگر هم سرسام گرفتید خودتان سم تهیه کنید و خودتان محل زندگی خودتان را سم‌پاشی کنید. قیمت سم حدوداً بین 40 تا 60 دلار خواهدبود.

درباره این موضوع دوست عزیز وبلاگ‌نویس دیگری هم مطالب آموزنده‌ای نوشته‌است که آن را هم بخوانید.


موفق باشید



+ نوشته شده در  جمعه 25 تیر1389ساعت 10:43  توسط کامیار  | 

سلام

خیلی یوهویی به ذهنم رسید که این مطلبو بنویسم. اینجا 3 روز هست که وحشتناک گرم و شرجی شده‌است شاید یک چیزی مانند کیش خودمان و شاید هم بدتر. آنقدر گرم است که اصلاً دست و پای خودم را گم کردم. یک مهمانی از ایران دارم که خوب گرمای 42 درجه تهران را دیده‌بود و اینجا هم در اوج گرما واردشد گفت که اصلاً قابل مقایسه نیست و شاید 10 برابر از تهران بدتر باشه هوای اینجا! در کیش حداقل همه جا کولر گازی بود حال اینکه اینجا از هر 10 نفر شاید 2 نفر داشته باشند و آن هم هزینه برقش اینقدر بالا می‌آید که اصلاً به صرف نیست. قیمت کولر گازی از 80 دلار شروع می‌شود که علاوه بر گرما، صدای مبسوطی هم از خود درمی‌آورد و البته فراموش کنید که بتوانید کولرهای اسپیلیت ایران را اینجا بیابید! همه برندهای آشغال و چیزهایی که شاید سال بعد باید دور انداخت. حال خریدن یک طرف و نصب آن هم یک طرف! تازه ماه دیگر دوباره باید باز شود.

البته با تمامی این تفسیرها من برای سال بعد حتماً کولر می‌خرم و توجهی به هزینه‌های جانبی نخواهم‌کرد. چون اینطوری واقعاً شکنجه هست و امیدوارم قدری از گناه‌های دنیویم با این شکنجه بخشیده‌شود چون آتش جهنم فکر نکنم از این گرم‌تر باشد.

آن از زمستان و این هم از تابستان! اما نخواستیم قربانِ همان زمستان...

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 9:39  توسط کامیار  | 

سلام دوباره به همه دوستان و خوانندگان محترم وبلاگ

مدت زیادی هست که ننوشتم اما واقعاً همیشه به فکر نوشتن هستم ولی به سختی موضوعی درخور پیدا می‌کنم که بنویسم چون من اصلاً عادت ندارم روزمره‌گیهای زندگی خودم را در وبلاگ منعکس کنم. خوانندگان این وبلاگ عادت کرده‌اند که مطالب مرتبط به مهاجرت و زندگی در کانادا را بخوانند نه چیزهایی که برای هر کس در زندگی روزانه‌اش اتفاق می‌افتد.

جسته گریخته به وبلاگ دوستان سرمی‌زنم و البته وبلاگ‌های جدید را نیز مروری می‌کنم که عمدتاً پیشنهاد دوستان می‌باشد که فلان چیز را در فلان وبلاگ بخوان و نظرت را بگو! کماکان وضع وبلاگ‌نویسی تعریفی ندارد و تنها کمیت رو به افزایش می‌باشد ولی واقعاً نمی‌دانم که آیا چیزی هم برای خوانندگان دارد یا نه! امیدوارم نویسندگان کمی به مطالب مفیدتر روی بیاورند و البته نویسندگان قدیمی هم دوباره شروع به نوشتن کنند. درست است که اینجا کار زیاد است و وقت تنگ اما به هر حال ماهی یک ساعت که گیر می‌آید. قبل از شروع به پرداختن مطلب خودم باید بگویم که امروز خبر ناخوشایندی را درباره مهاجرت فدرال خواندم که زین پس قوانین بسیار سخت‌تر برای مهاجرت خواهدشد و حتی مهاجر سرمایه‌گذار نیز از طریق فدرال نمی‌تواند اقدام‌کند. کارگر حرفه‌ای (الحق که اسمی درخور و بجا می‌باشد) هم لیست مشاغلش فرق کرده‌است و تعداد اندکی مهاجر تنها می‌توانند اقدام کنند، اما خوب نگران نباشید دولت کبک فعلاً بیدار است تا فدرال راحت بخوابد.

اما می‌خواهم در این پست کمی گله کنم. در برخوردهای اخیرم با وبلاگ‌ها، روندی را شاهد بودم که از نحوه نوشتن بسیاری از وبلاگ‌نویسان به نحو ناشایسته‌، بی‌رحمانه و غیر منصفانه‌ای انتقاد شده‌است و حتی کار به توهین هم کشیده شده‌است. می‌گویند که آلزایمر گرفته‌اند، باید در اول برای آزمایشات مدیکال، تست آلزایمر هم بدهند و غیره و این جدا از تهدیدات و فحش‌ها و توهین‌های بعضاً رکیکی می‌باشد که بصورت خصوصی و عمومی نثارمان می‌کنند. البته من به شخصه پوستم کلف‌تر از این حرف‌ها می‌باشد اما خوب همه مثل من نیستند. بعضی‌ها در خلوتشان چنان ناراحت می‌شوند که از هر چه وبلاگ‌نویسی می‌باشد بیزار می‌شوند. از توهین به پدر و مادر و فرزند گرفته تا مفت‌خوربودن و جاسوس و غیره به انسان نسبت می‌دهند. دوستان وبلاگ‌نویس با من تماس گرفته‌اند و گقته‌اند که ما می‌ترسیم از مشکلات در کانادا بنویسیم، واقعاً جالب است که حتی در کشوری مانند کانادا هم باز ما باید بترسیم و آن هم از چی؟ کی؟ همان هموطنی که دو روز دیگر همسایه بغلمان می‌شود!!!

ظاهراً باید اندکی توضیح واضحات بدهم. وبلاگ چیست؟ وبلاگ حوزه خصوصی نویسنده آن می‌باشد، دفتر خاطراتش می‌باشد، خلوتش می‌باشد و جایی که هر چه دوست دارد می‌نویسد نه به امید اینکه کسی بخواند بلکه برای اینکه در روزگار ثبت شود و البته شاید شریکی هم برای نوشته‌هایش پیداشود و شاید هم به درد کسی بخورد. چه چیزی نیست؟ سایت علمی نیست. سایت اطلاع‌رسانی نیست. هیچ مسئولیتی در قبال چیزی که می‌نویسد ندارد. می‌تواند دروغ بنویسد. می‌تواند مغرضانه بنویسد.

کسی مجبور نیست وبلاگ را بخواند. کسی مجبور نیست باورش کند. کسی لزومی ندارد پاسخ هر چیزی را بدهد. خلاصه هیچ شخصی و هیچ نهادی هیچ مسئولیتی در قبال مطالب درون وبلاگ و صحت و سقمش را ندارد حتی خود نویسنده آن!

پس اینقدر همدیگر را آزار ندهیم و بگذاریم آن عده‌ای که واقعاً دوست دارند، از دیدگاه خودشان همه چیز را تفسیر کنند و ترسی از نوشتن آن نداشته باشند. به این آزادی و حق انتخاب احترام بگذاریم. به اینکه در پشت این کلمات کسی وجود دارد. اگر دوست ندارید، اگر آزارتان می‌دهد، اگر ناامیدتان می‌کند، خوب نخوانید مگر مجبور هستید؟ این نوعی خودآزاری (مازوخیسم) می‌باشد که انسان چیزی را که دائماً آزارش می‌دهد مرورکند و هر بار که می‌خواند هم خود را فحش دهد و هم نویسنده آن را!

اما من پالیسی (سیاست) خود را دوباره اعلام می‌کنم. در جلوی وندلیسم (Vandalism) خواهم ایستاد و هیچ ترسی از احدی ندارم و همانگونه مثل قبل مسائلی را که حائز اهمیت بدانم و احساس دین کنم از بیان نکردنشان حتماً بیان می‌کنم. چه به مذاق بعضی خوش بیاید و چه نیاید. اما کامنتت‌های بی‌ادبان و فحاشان را سانسور خواهم‌کرد تا خاطر آن عده که وبلاگ من را برای گرفتن اطلاعاتی هر چند محدود می‌خوانند مکدر نشود. باشد تا همه تاب و طاقتمان به گونه‌ای شود که حقیقت را هر چند تلخ و هر چند از زبان دشمنمان باشد بپذیریم.

این پست عجالتاً ربطی به کانادا و مهاجرت نداشت اما درد و دل و اتمام حجتی بود که باید می‌گفتم. به زودی با پستی درباره مهاجرت و کانادا و شاید هم مونترال و دانشگاه‌هایش بازخواهم گشت./

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 9:47  توسط کامیار  | 

سلام، اینجا خارج است، یعنی داخل نیست، یعنی دیگر داخل نیستیم. یعنی بیرون از داخل هستیم که خارجش نامند. همین دورها همین نزدیکی‌ها، حالا، مهم اینه که پاتو یه قدم اونور و یا اینور بذاری دیگه داخل نیست، بهش میگن خارج یعنی خارجش نامند! من نمی‌دانم چرا؟! پس یعنی الان ما که خارجیم جایی که قبلاً بودیم و داخل بود دیگه داخل نیست و از نظر ما اونجا خارجه؟! پس الان باید بریم خارج؟! آخه من شنیدم که خارج همیشه بهتره! آسمونش آبی‌تره! آفتابش بیشتره!!!! مردمش مهربون‌ترن! ...

خارجی کیست؟ کسی که میاد خارج؟! کسی که دیگه داخل نیست؟! یعنی منم الان برای داخلی‌های قبلی یک خارجی هستم؟! آره؟ آره؟! آره؟!

در خارج چه خبر هست؟

*اینجا همه چیز خارجی هست. یعنی:

خوردنی‌هاش خارجی هست. ماشیناش خارجی هستند. مردم خارجی حرف می‌زنند. کار به زبان خارجی، دانشگاه به زبان خارجی، پول خارجی، رئیس خارجی، مامانا خارجی و همش خارجی و خارجی و خارجی ...

خوب حتماً حالا دوست دارید مقایسه کنید. به نظر من هم خیلی خوبه یه مقایسه‌ای بین خارج و داخل داشته باشیم:

* دستورالعمل: هر چه که داخلی هست، داخلیشو بردارید و به جاش خارجی بگذارید. اونوقت میشه خارجی! به همین راحتی! یعنی فقط همین!!! باور ندارید؟ خودتون که اومدید باور می‌کنید.

کجا بهتره؟ خارج یا داخل:

Stupid question

موفق باشید


+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 5:43  توسط کامیار  | 

سلام دوستان عزیز

مدت زیادی تقریباً هست که ننوشتم. اینجا مانند ایران نیست که هر روز انسان با خبرهای نو و جدید به‌روز شود! کلاً اتفاق خاصی نمی‌افتد و متاسفانه این آرامش انسان را از دنبال‌کردن خبرهای مورد علاقه‌اش نیز باز می‌دارد. یادم هست چهار سال پیش در چنین زمانهایی کل‌کل بر سر مسابقات جام‌جهانی بود و با دوستان کلی بحث‌های داغ درباره جام‌جهانی داشتیم. گروه‌ها و زمان بازی‌ها را مرور می‌کردیم اما اینجا هیچ خبری نیست! انگار کسی اصلاً نمی‌داند و یا شاید هم آنقدر برایشان جذاب نیست. من از بیش از ده ایرانی-کانادایی پرسیدم که بالاخره مسابقات را چه کانالی نمایش می‌دهد هیچ کس جوابی نداشت. در عوض اگر هاکی بود، شهر را بعد از بازی به آتش می‌کشیدند و این بازی لوس و مسخره را لحظه به لحظه دنبال می‌کردند! واقعاً هیجان این بازی تنها و تنها منحصر به آمریکای شمالی و مخصوصاً کانادا می‌باشد، تازه با این همه ادعا باز هم در مقابل تیم‌های آمریکایی مغلوب می‌شوند و در عوض در شهر آشوب و اختشاش می‌کنند. طوری که به نظر من آشوب بعد از بازی استقلال و پرسپولیس که ما این همه از آن دم می‌زنیم و خود را به بی‌فرهنگی نسبت می‌دهیم و همه دنیا را متمدن، جلوی آن مانند ترقه‌بازی می‌باشد.

خوب کلاً داستان بر سر این بود که اینجا خبر آنچنانی نیست و همه چیز به روال پیش می‌رود، ما هم که اینجا آمدیم آن تب و شور مهاجرت از سرمان افتاده‌است و درگیر زندگی شده‌ایم هر چه فکر می‌کنیم که درباره چه چیزی بنویسیم می‌مانیم!

ایران که بودیم دائماً در هر حال تحقیق بودیم و هر روز بررسی وبلاگ و سایت‌های مهاجرت و اخبار کانادا! اینکه اوضاع کار چطور است و اقتصاد چگونه است و غیره!

این روزها هوا بسیار خوب شده‌است، بنده راساً شخصاً منحصراً روزی نیست که در خانه بمانم و هر روز اینور و آنور هستم با دوستان و از هوا و زیبایی‌های شهر لذت می‌برم. اصلاً انگار نه انگار که زمستانی هم اینجا وجود دارد و تا منفی 40 درجه هم می‌رسد. هوا بسیار گرم و در بعضی روزها حتی از تهران هم گرم‌تر می‌شود و بسیار سبز و خرم شده‌است. اینجا با وجود زمستان طولانی انسان قدر این فصل را بیشتر می‌داند، هرگز بهار و تابستان اینچنین به نظرم زیبا نبوده‌است. البته در بعضی از ساعات خنک‌کردن منزل هم برای خودش داستانی می‌شود چون اکثراً در اینجا ایرکاندیشن ندارند و از پنکه و یا کولرهای بسیار بی‌کیفیت استفاده می‌کنند. و هفته پیش که هوا به 35 درجه رسید ملت هجوم عجیبی به فروشگاه‌ها بردند و هر چه پنکه بود به یغما بردند! نشان به آن نشانی که از فردایش دوباره هوا خوب شد و تا امروز دیگر نیازی به پنکه نبوده‌است. در این اثنا هوای آلبرتا دیدنی بود که در حالیکه مونترال 30 درجه بالای صفر بود آنجا برف بارید و دما به منفی یک درجه هم رسید. اینجا دیگر کجاست واقعاً تغییر آب و هوا حیرت‌آور است. الان که در خدمتتان می‌نویسم از فردای آب و هوایی خود بی‌خبرم! آیا گرم‌تر مثال جهنم می‌شود و یا برف می‌بارد؟!

کمی بخواهیم از کبک بگوییم داستان اینجاست که قوانین جدیدی تصویب شده‌است، بیمه دیگر رایگان نیست (البته از دو سال دیگر) مدت کلاس‌های فرانسه به چهار ماه کاهش خواهدیافت (2012). شهریه دانشجویان خارجی تا دو برابر افزایش خواهدیافت. ( از ترم دیگر تا 50% اضافه شهریه اعمال خواهدشد) برای دانشجویان کبکی هم تا 600 دلار اضافه شهریه در نظر گرفته شده‌است. کلاً اینکه می‌گفتند اینجا شهر دانشجوها و به نوعی بهشت آنهاست لااقل برای دانشجویان بین‌المللی در حال پایان است. البته دائماً گردهمایی و راهپیمایی و اعتصاب می‌کنند اما اینجا بر خلاف ایران تنها اعتراض می‌کنند و زیاد دنبال نتیجه نیستند چون می‌دانند معمولاً مردم آنچنان قدرتی برای عوض‌کردن سیاست‌های کلان ندارند. دولت هم می‌گوید تا دلتان می‌خواهد اعتراض کنید اما ما کار خود را می‌کنیم. در هر صورت کبک هم مانند استان‌های بزرگ دیگر یعنی اونتاریو و بریتیش کلمبیا کم‌کم محترمانه می‌گوید که مهاجر نمی‌خواهیم بروید جایی که می‌خواهند و امکانات می‌دهند. به زودی از استان‌های دیگر بیشتر خواهید شنید، به زودی از دانشگاه‌های مانیتوبا و ساسکاچوآن خواهید شنید. دائماً تبلیغ امکانات خود را می‌کنند و دولت کانادا اماری ارائه می‌دهد که ساسکاچوآن امسال در پیشرفت حذب مهاجر رتبه اول را به خود گرفته‌است و یا مثلاً در فلان استان برای کلاس‌های زبان انگلیسی هم پول پرداخت می‌کنند و یا کار در فلان استان بسیار راحت پیدا می‌شود. خلاصه حواس‌ها جمع باشد این سیاست هدفی جز آبادکردن استان‌های دیگر را ندارد و می‌خواهند از وسعت این سرزمین استفاده کنند و تمرکر مهاجرت را از بین ببرند. دولت کبک رسماً با قوانین جدیدش دارد اعلام می‌کند که نه دانشجو می‌خواهد نه کسی که بیاید فرانسه یاد بگیرد و کلاً دنبال مهاجر به آن معنا نیست چون واقعاً نیازی هم نیست. اگر اینجا باشید می‌بینید که تمامی ملت اینجا می‌نیمم یک بچه دارند. تا دلتان بخواهد بچه کوچک و نوزاد می‌بینید، من شخصاً روزی چهار تا پنج مادر باردار می‌بینم که نصف آنها یک و یا دو بچه دیگر هم دارند. چیزی که اصلاً در ایران نمی‌دیدید. روز موزه که بیرون رفتم رسماً شهر توسط کودکان فتح شده‌بود و در هر صف نصف جمعیت کودکان بودند. در مونترال پیر نمی‌بینید. تا 12 شب کوچه‌ها و خیابا‌ها پر از جوانان هست. در اتوبوس کسی برای پیران بلند نمی‌شود و کلاً از امکانات سالمندی زیاد بهره نمی‌برند. چیزی که در ونکوور خلاف آنرا می‌دیدید. اکثریت مسن بودند و خیلی به ندرت کودک می‌دیدید. جوانان هم به اینگونه فوج نمی‌زدند.

کلاً اگر فکر می‌کنید که جمعیت کانادا رشد منفی دارد و نیاز به ما مهاجرین دارد کاملاً در اشتباه هستید. لااقل در مونترال که اینگونه نیست. از لحاظ نیروی فنی هم که دانشگاه‌ها در حل انفجار هستند، کارهای غیر دانشگاهی هم در کالج‌ها آموزش داده می‌شود. تا دلتان بخواهد کالج فنی در این شهر هست. کلاً نیروی متخصص اصلاً کم ندارند. صف ورود به تدریس در دانشگاه‌ها هم جالب توجه می‌باشد که برای بعضی از دروس چندصد نفر درخواست داده‌اند که همگی دکترا از بهترین دانشگاه‌ها دارند.

این داستان را نه از برای آن نوشتم که ناامید کنم و یا بگویم اینجا کار مهاجرین تمام هست،نه! برای این است که واقعیت را روشن درک کنید و بدانید که اینجا هم باید وارد عرصه رقابت شدید شوید. از نظر زبانی باید بسیار قوی شوید تا اگر از نظر فنی نسبت به اینها برتر بودید بتوانید به سیستم وارد شوید. آماده رقابت شوید و هر چه بیشتر سطح زبان خود را بالا ببرید. صبر و تحمل را نیز پیشه چند سال آینده خود کنید.

این را هم همین جا از من داشته باشید که تا چند سال دیگر از استان‌های دیگر بیشتر خواهید شنید. همانطور که تا چند سال پیش کسی نمی‌دانست آلبرتا کجاست و کسی در ایران دانشگاه آلبرتا را نمی‌شناخت و امروزه جز یکی از بهترین‌ها در دنیا می‌باشد.

موفق باشید


+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 22:6  توسط کامیار  | 

خوب قرار بود همان نامه را بررسی کنم تا تموم بشه اما کمی برایم تکراری و خسته‌کننده شده این کار و ترجیح می‌دم که در بین آن موضاعات دیگر را هم بررسی کنم. دوست دارم درباره یکی از بزرگترین معضلات تازه‌واردین یعنی اتنخاب تلفن همراه کمی بنویسم. کسی را ندیدم که در بدو ورود چند روزی را برای انتخاب موبایل و شرکت سرویس‌دهنده سرگردان نبوده باشد! کلاً بسیار انتخاب سخت است. زیرا قیمت موبایل (نه دستگاه آن منظورم سرویس هست) در این کشور دیوانه‌وار بالا می‌باشد و برای ما که در ایران تقریباً مجانی استفاده می‌کردیم بسیار شگفت‌آور می‌باشد.

به نظر من ایران یکی از عادلانه‌ترین سرویس‌های تلفن همراه را ارائه می‌دهد. اوایل به خاطر دارم که ملت از قیمت بالای خط نالان بودند که چرا باید مثلاً 500 هزار تومان بپردازیم در صورتیکه همه جای دنیا سیم کارت مجانی می‌باشد و تازه بر روی آن گوشی هم می‌دهند. این تصور بسیار نادرست و اشتباه ما از اوضاع کشورهای دیگر می‌باشد. چرا؟ الان می‌گویم:

در کانادا چندین شرکت سرویس‌دهنده وجود دارد که چند تا از آنها مستقل و چند تا هم زیر مجموعه آنهای دیگر هستند. من نام آنها را در زیر می‌نویسم البته تا آنجا که یادم هست.

Bell (بل)، Rogers (راجرز)، Fido (فایدو)، Solo (سولو)، Telus (تلاس)، Koodo (کودو)، Virgin (ویرجین). البته تا آنجا که من می‌دانم فایدو از شبکه راجرز و سولو از شبکه بل استفاده می‌کند. بعضی از شبکه‌های محلی هم هستند که البته زیاد گسترده نیستند و آنقدر معروف نیستند و من هم نمی‌شناسم. مثلاً در کبک شرکت Videotron (ویدئوترون) هم هست که ظاهراً سرویس موبایل هم ارائه می‌دهد.

خوب شما در بدو ورود با این همه نام مواجه می‌شوید که هر کدام برای شما چندین پلن مختلف ارائه می‌دهند که هر کدام را که با یکدیگر مقایسه می‌کنید در نهایت متوجه می‌شوید که فرق چندانی از نظر قیمتی ندارند و تنها نوع سرویسشان در یک نقطه بیشتر از دیگری می‌باشد.

در اینجا خط را که به شما می‌دهند تازه باید سرویس مورد نظر خود و نوع قرارداد را مشخص کنید. مثلاً یکساله می‌خواهید و یا دوساله و یا سه ساله! این بدان معنی می‌باشد که شما ملزم به پرداخت مبلغ ماهیانه هستید آن هم در طول مدت قرارداد خود که ممکن است 3 سال هم باشد. این مبلغ به طور ماهانه باید پرداخت شود چه شما استفاده کنید و چه نکنید باید مبلغ را بپزدازید.

در ایران شما به اندازه مصرف می‌پردازید که بسیار عادلانه می‌باشد یعنی اگر 10 دقیقه صحبت کنید و 30 تا اس‌ام‌اس بفرستید پول همان را از شما می‌گیرند. در ایران تلفن‌های ورودی شما (income) رایگان می‌باشد اما جالب است بدانید اینجا اینگونه نیست. کالر آی‌دی تا نمایشگر تلفن در ایران رایگان است ولی در اینجا باید پول بدهید. خلاصه هر سرویس اضافه که بخواهید باید مبلغ آن را بپردازید.

چیزی که در ابتدا برای من بسیار سخت بود تحملش این بود که مثلاً شرکت مربوطه به من 100 دقیقه کردیت می‌داد تا من در یک ماه استفاده کنم اما این 100 دقیقه تلفن‌هایی که از دیگران به من می‌شد را نیز شامل می‌شد. یعنی چه به من زنگ بزنند و یا چه من به کسی زنگ می‌زدم از 100 دقیقه من کم می‌شد. حالا البته یک امکان به شما میدهند تا ورودی‌های شما بی‌نهایت باشد و از اعتبار شما کم نشود. در سیستم راجرز باید ماهی 15 دلار و در سرویس فایدو ماهی 12 دلار برای مثال باید اضافه بپردازید. برای نمایشگر تلفن در سرویس راجرز ماهیانه 8 دلار و در فایدو فکر کنم 6 دلار باید بپردازید. پکیج‌های اس‌ام‌اس هم دیدنی است که از 7 دلار به بالا می‌باشد. یعنی مثلاً 7 دلار می‌دهید برای 50 اس‌ام‌اس حالا اگر نزنید هم باز از شما کم می‌شود اگر هم اضافه بزنید به ازای هر اس‌ام‌اس باید 30 سنت بپردازید. 

گوشی‌ها هم بس دیدنی می‌باشند. گوشی‌هایی که ایران اگر مجانی هم به شما بدهند قبول نمی‌کنید اینجا با قرارداد سه ساله و در بعضی شرکت‌ها یکساله و یا دوساله به شما می‌دهند. فکر می‌کنید گوشی مجانی می‌باشد؟ خیر! اصلاً اینطور نیست. در ظاهر عدد صفر را نوشته‌اند اما شما تا سه سال باید متعهد شوید که ماهی مثلاً 40 دلار در ماه بپردازید که با ضرب و تقسیم حساب دستتان می‌آید. چه استفاه بکنید و چه نه باید بپردازید. من در ماه حدود 50 دلار برای سرویس راجرز می‌پردازم که گوشی هم از خودم بود که از ایران آورده بودم. در واقع نوع سرویس من 30 دلاری می‌باشد که 250 دقیقه در ماه می‌توانم استفاده کنم که ورودی را هم شامل می‌شود. از ساعت 6 به بعد هم تا 7 صبح فردا مجانی می‌باشد البته برای سرویس‌های محلی که شامل شهری می‌شود که در آن اقامت دارید. اس‌ام‌اس ندارم، دیتا ندارم، اما دارای 5 انتخاب هستم که اگر 5 نفر را در پروفایل خودم اضافه کنم می‌توانم رایگان با آنها صحبت کنم و آنها هم به من زنگ بزنند رایگان خواهد بود و اس‌ام‌اس بین آنها برای من رایگان خواهد بود. 8 دلار هم برای نمایشگر می‌پردازم که تا اینجا می‌شود 38 دلار. اما با محاسبات خودشان و یک سری هزینه‌های اجباری مانند سرویس فی و یا گاورمنتال فی و بعلاوه مالیات ماهی 50 دلار می‌شود. بسیار پرداخت این مبلغ برای من زور دارد. تازه موبایل هم خودم از ایران بردم. من نهایتاً 150 دقیقه مصرف دارم اما زورکی باید 50 دلار بپردازم. تازه این پایین‌ترین رقم می‌باشد که در بین سرویس‌ها هست البته در راجرز! البته می‌شود نمایشگر را حذف کرد و یا مثلاً سرویس می‌نیمم که 25 دلار هست را خریداری کرد که آن 25 دلاری واقعاً بی‌ارزش است و برای من نمایشگر واقعاً لازم است. که با تمام اینها 40 دلار می‌شود که فرقش آنچنان نیست.

حالا شاید بگویید شاید بقیه شرکت‌ها اوضاعشان بهتر باشد که من با توجه به تحقیقاتم رد می‌کنم این ادعا را و به من اثبات شده‌است تمام شرکت‌ها کم و بیش مانند همدیگر هستند حالا با چند دلار بالا و پایین که در کل ماجرا تفاوت آنچنانی ندارد. اگر بخواهید آی‌فون و یا بلک‌بری و یا اچ‌تی‌سی که دیگر آخر موبایل‌هایشان هست را بگیرید باید ماهی حدود 70 دلار پیاده شوید و تازه برای آی‌فون باید از 99 تا 299 دلار هم بپردازید بستگی به نوع آیفون انتخابی! اجباراً باید سرویس دیتا را نیز خریداری کنید و قرارداد هم باید سه‌ساله باشد. بله سه سال به عبارتی ماهی مینیمم 70 دلار می‌شود 2520 دلار.

با توجه به تحقیقات به نظر می‌رسد که شرکت کودو که تازه پا به عرصه رقابت گذاشته‌است قیمت‌هایش مناسب‌تر باشد و سرویس‌های بهتری ارائه دهد. کودو بدون قرارداد می‌باشد و سرویس‌فی و سایر هزینه‌های ماهیانه را نیز از شما نمی‌گیرد. اما اجباراً باید گوشی را از خود کودو بگیرید زیرا کودو بدون سیم‌کارت می‌باشد. گوشی‌ها معمولاً بسیار به درد نخور هستند اما تک و توک گوشی قابل قبول هم دارد. کودو یک زرنگی خاصی در سیستمش به کار گرفته‌است که من بعداً متوجه آن شدم. کودو پول گوشی را بصورت 10 درصد قرارداد ماهیانه شما از شما کم می‌کند یعنی اگر قرارداد شما ماهی 40 دلار می‌باشد 10 درصد آن می‌شود 4 دلار که اگر در 12 ماه ضرب کنید می‌شود 48 دلار، قیمت گوشی را گذاشته‌است مثلاً 150 دلار، حالا اگر در پایان سال اول بخواهید دیگر با کودو ادامه ندهید باید ما‌به‌تفاوت را بپردازید یعنی 48-150 که می‌شود 102 دلار و سپس خارج شوید. حال اگر دو سال ادامه دهید یک 48 دلار دیگر کم می‌شود و بعبارتی شما را آلوده خود می‌کند.

خلاصه دنیایی دارد موبایل در کانادا که فکر کنم گران‌ترین موبایل دنیا باشد و در عوض ایران منصفانه‌ترین که اینجا آن را pay as you go می‌نامند که آن هم بعضی شرکت‌ها دارند که باز هم داستانی مشابه و غم‌انگیز دارند.

اما پیشنهاد من برای تازه‌واردان این‌است:

1- گوشی خود را از ایران با خود بیاورید.

2- از شرکت تلاس سرویس خریداری نکنید مخصوصاً آیفون که بسیار گران می‌باشد.

3- شرکت کودو اگر قصد ماندن در کانادا دارید مناسب‌ترین قیمت را دارد. البته باید دیتا و آیفون را فراموش کنید.

4- اگر اس‌ام‌اسی تبلیغاتی دریافت کردید آن را باز نکنید و به شرکت اطلاع دهید سرویس تبلیغات را برای شما کنسل کند و یا اس‌ام‌اس را باز کنید و در جواب آن بنویسید STOP و بفرستید تا دیگر از آن پس اس‌ام‌اس تبلیغاتی دریافت نکنید. به ازای هر اس‌ام‌اس تبلیغاتی آن شرکت شما را تا 5 دلار شارژ می‌کند. این بیشتر در شرکت فایدو مشاهده شده‌است. دوستان من تا 40 دلار در ماه اول اضافه شارژ شده‌اند فقط به این دلیل که نمی‌دانستند اس‌ام‌اس تبلیغاتی برایشان پول می‌اندازد! و کسی هم اینجا بهشان نگفته بود. اصولاً اینجا تا نپرسید نمی‌گویند!!

5- در سال‌های اول آیفون و یا بلک‌بری نگیرید که باید در ماه کلی پول دهید و هیچ کلاسی هم ندارد زیرا همه اینجا در دستشان هست.

6- اگر بتوانید برای خانه تلفن بگیرید شاید نیازی به موبایل نداشته باشید حداقل برای مدتی محدود و تلفن خانه بسیار ارزان‌تر هست و در درودن شهر هم مجانی می‌باشد.

7- هی از این شرکت به آن شرکت نروید و اعصاب خود را خورد نکنید هیچ فرقی با هم ندارند. شرکت‌های بزرگ‌تر کمی گران‌تر هستند و آیفون و بلک‌بری و اچ‌تی‌سی می‌دهند و شرکت‌های کوچک‌تر کمی ارزان‌تر و آیفون و بلک‌بری و اچ‌تی‌سی هم نمی‌دهند.

8- برای گرفتن موبایل باید سین‌نامبر یا کردیت کارت و یا گواهینامه داشته باشد. بدون آن نمی‌دهند.

9- فعلاً تا آشنایی با شرکت‌های دیگر و کلاً کانادا زیربار قرارداد 3 ساله و یا 2 ساله نروید. یا یک ساله قرارداد ببندید و یا اصلاً بدون قرارداد بگیرید. اگر گوشی از خودتان باشد مشکلی نخواهید داشت.


خرید خوبی داشته باشید.


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 0:35  توسط کامیار  | 

در ادامه می‌خواهم سریع ادامه نامه را مرور کنم تا به مطالب هیجان‌انگیز خودم برسم تا زمانیکه هنوز ترم جدید شروع نشده.

خوب در ادامه نامه توضیخاتی درباره رانندگی در حالت مستی و مجازات‌هایش و همچنین زندان‌رفتن و اینکه چه بلاهایی در آنجا برسرتان خواهند آورد نوشته شده‌است. خوب اینکه در حالت مستی کسی را بگیرند که از واضحات است واگر ایران هم می‌گرفتند رفتاری بهتر نمی‌کردند اما اینکه در زندان آن بلاها را بر سرتان می‌آورند والا من تا بحال در هیچ مملکتی به زندان نرفته‌ام که بخواهم تایید و یا تکذیب کنم. اما به نظرم در نامه خیلی بزرگنمایی شده‌است. البته در اینکه پلیس‌های اینجا بسیار جدی‌تر از پلیس‌های ایران هستند و شوخی ندارند که شکی در آن نیست و البته الکی هم کاری به کسی ندارند. خوب بیش از این بر روی این مطلب مانور نمی‌دهم. باشد که همه زندگی سالم و به دور از این برنامه‌ها داشته باشند.

در جایی هم گفته شده‌است که انواع مشروبات اینجا بسیار گران هست و کسی استفاده نمی‌کند و در ایران بیشتر مشتری دارد و این‌ که تهران به اندازه کل کانادا مصرف مشروبات و سیگار دارد و اینجا (کانادا) از ایران اسلامی‌تر هست و از این حرف‌ها! که به نظر من کذب محض است. بله سیگار بسیار گران است اما دولت می‌گوید وقتی بیمه رایگان داریم پس باید از کسانی که سلامتی خود و دیگران را به خطر می‌اندارند پول این ریسک را بگیریم. بقیه موارد هم که بر همه واضح و روشن است که چگونه هست. البته بیزنس مشروبات دربست در اختیار دولت است. حالا بگویید کسی استفاده نمی‌کند! خوب اگر استفاده نمی‌کنند چطور این بیزنس به این ارزشمندی را دولت رها نمی‌کند؟؟ بگذریم... 

نقل قول‌ها:

"در مورد کار عرض کنم ایران هر کاره ای بوده اید اینجا آن کار را نمی توانید انجام دهید مگر در موارد استثنایی. فکر کارهایی مانند فروشندگی در مغازه دست سه ، بوتیک، سلمانی یا پیتزایی یا پیک یا دلیوری باشید و صندوقدار فروشگاه و اینها باشید. بخصوص اول کار، تازه اگر آنها را هم بگیرید شانس آورده اید. کار کردن در مک دونالد و تیم هورتون و استار باکس هم بد نیست. بخور و نمیری هست. عرض کردم اگر ایران هواپیما هم تعمیر می کردید اینجا به شما کار درست و حسابی نمی دهند. اول از تی کشی شروع می شود حالا هر سنی باشید. خوش شانس باشید و یک کم انگلیسی بدانید و حساب و کتاب ممکن است صندوقدار بانک یا تلر بشوید. البته پارتی لازم دارد"

بحث در مورد کار که فراوان شده‌است. نظرها بسیار داده شده‌است و اما حکایت همچنان باقی می‌باشد. خوب نمی‌شود گفت تمام بدبینی در نوشته هست قدری هم واقعیت درونش مستولی می‌باشد. تلر شدن خوب من دیده‌ام آرزوی خیلی از دوستان بوده و هست. تمام دگر کارهایی که نام برده شده‌است هم دیده‌ام که تعداد زیادی از دوستان انجام می‌دهند و تعدادی هم آرزو دارند انجام دهند که خوب همان هم سخت پیدا می‌شود. اما اینکه هیچکس کار بهتری ندارد را رد می‌کنم. اینجا استاد دانشگاه و متخصص ایرانی و دکتر و مهندس عالیرتبه هم داریم. به غیر از آن صاحبان مشاغل بسیاری اینجا هستند که درآمدهای زیاد و حتی رستوران‌های زنجیره‌ای دارند. خیلی از دوستان هم کارهای دفتری خوبی دارند اما خوب آمارشان نسبت به کل جمعیت مشغول به کار پایین می‌باشد. اما همه چیز ممکن است، اگر در خودتان توانایی بالارفتن ببینید و تلاش کنید و ریسک‌پذیر باشید و مهمتر از آن قدری تحمل داشته باشید به زودی در زمره آدم‌های موفق قرار خواهید گرفت اما راضی بودن به نون بخور و نمیر و تبدیل به کارگر ساده‌شدن (که البته زندگی می‌گردد) از شما بعد از چند سال انسانی منفعل خواهدساخت که حتی بعد از 10 سال از رسیدن به کانادا هنوز شاهد آن هستیم که عده‌ای برای پیداکردن کار فروشگاه سر و دست می‌شکنند. همه چیز به خود انسان برمی‌گردد و اینکه محدودیت خواسته‌ها کجاست و چه قدر سعی و تلاش برای رسیدن به خواسته‌هایش می‌کند. باز هم در مورد کار بحث خواهیم کرد.

"البته کار مناسب در یکسال تا چند سال اول نگهبان ساختمان یا دربان و سکوریتی گارد هم هست. گفتم ایران مدیر کل هم بوده باشید به درد عمه تان می خورد حالا اگر عمه داشته باشید. اصولا کار ایرانتان را قبول ندارند. والسلام. مهاجر از نظر اینا یعنی عمله و کارگر. تحصیلکرده آنهم خوبش را خودشان دارند صادر هم می کنند."

توضیح دادم بالا! البته تحصیلکرده که انصافاً کم ندارند و خیلی‌ها هم به آمریکا و کشورهای خلیج فارس و آمریکای لاتین برای کار می‌روند. نمی‌دانم واقعاً روش مهاجرپذیری کانادا درباره کارگر حرفه‌ای چیست. دانشگاه‌هایشان مملو از دانشجو می‌باشد در رشته‌های گوناگون، چرا مهاجر می‌گیرند؟ البته پرواضح است که مهاجر یعنی پول! پولی که مهاجران (کارگر حرفه‌ای، سرمایه‌گذاری و دانشجو) هر ساله وارد این مملکت می‌کنند فکر کنم خودش اندازه درآمد نفتی یک کشور باشد که  تقریباً بدون زحمت وارد سیستم کشور می‌شود و اقتصاد را می‌گرداند. بعد از مدتی هم عده‌ای ترک می‌کنند و برمی‌گردند که طبق آمار دولتی حدود 18%  مهاجران کاملاً در کانادا ساکن می‌شوند و عده‌ای همان چند ماه پس از ورود و یا سال‌های دیگر (عموماً بعد از سه سال) کانادا را ترک می‌کنند.

"از همان لحظه ورود بروید یک کالجی یا دانشگاه دست 2 یا 3 اسم بنویسید (مثل سنکا یا جرج براون یا رایرسون) بشینید از اول درس بخوانید. از صفر. رشته تحصیلیتان را باید عوض کنید. همه چی از اول.مثلا اگر مهندس 20 سال سابقه کار هستید بروید دلال ملکی بشوید یا اینکه بروید اگر مهندس نفت و پالایشگاه ساخته اید کارمند بانک بشوید و وام مسکن بدهید. خیلی هم جدی می گویم. کار فنی یاد بگیرید. نقاشی ساختمان. سیم کشی. بنایی. اوستا کاری. چه می دونم مکانیکی. لوله کشی. دیوار کشی. آب حوض کشی. اگر مدرک دانشگاهی معتبر از آمریکا یا اروپا دارید شانستان خیلی بالاتر است کار بگیرید. اگر می خواهید بیایید کانادا همین الان درس ایرانتان را ول کنید بیایید. وقا را تلف نکنید. اینجا از صفر وادارتان می کنند شروع کنید تا متمدن شوید."

باز هم همان داستان کار! تحصیلات کانادایی بسیار بسیار به شما در یافتن کارهای خوب و مرتبط کمک خواهدکرد. و البته کارهای خدماتی اینجا بسیار پول‌ساز هستند. اگر دست به آچار هستید واقعاً خوب پول می‌توانید بسازید.

"اگر خلبان 20 سال کار کرده هستید شاید بتوانید راننده تاکسی بشوید. شاید. با هندیها دوست باشید."

در این مورد نظری نمی‌دهم چون این دیگر در حوزه کاری من نیست اما چینی‌ها و هندی‌ها بسیاری از کارها را در قبضه خود گرفته‌اند و نمی‌گذراند به راحتی کسی وارد لابی آنها شود. خودشان هرقدر هم بی‌سواد و بی‌تجربه به راحتی کار پیدا می‌کنند زیرا پشت همدیگر هستند و بسیار همدیگر را حمایت می‌کنند. دقیقاً نقطه مخالف ایرانیان که مترصد است هستند تا کسی را بهتر از خودشان بیابند تا به نوعی ضربه‌ای جانانه بزنند. البته عمومیت ندارد و بسیاری از ایرانیان هم کاملاً متفاوت هستند اما مطمئناً مانند هندی‌ها و چینی‌ها نیستند.

"اگر انگلیسی بلد نیستید اصلا مهم نیست چون اینجا هیچ وقت یاد نمی گیرید ! چون اصولا کسی اینجا انگلیسی بلد نیست. زبان اول چینی بعد کره ای و بعد فارسی هست. شنیده ایم در بعضی مناطق جنوب شهر یک تعدادی خارجی یعنی کانادایی انگلیسی زبان زندگی می کنند. در روزهای تعطیل با خانم بچه ها برای دیدن این موجودات بروید پایین شهر. جالب هستند. خیلی هاشون هم مختصری از اون کاره ها هستند. بخصوص منطقه چرچ و ولسلی. البته اینجا آزادی است تا چشم هر کی نتونه ببینه کور شه."

لول! از آن حرف‌ها بود. همه انگلیسی می‌دانند و در مونترال که اوضاع خرابتر هم هست زیرا اکثراً فرانسه و انگلیسی هر دو را به خوبی می‌دانند. هر کسی کار خوب می‌خواهد و زندگی اجتماعی می‌خواهد و خواهان پیشرفت هست باید زبان بداند و هر چه بهتر و بیشتر بداند سریع‌تر پیشرفت می‌کند. بله شاید لهجه‌ها عجیب و غریب و متفاوت باشد اما به هر حال زبان می‌داند. زبان‌های محلی هر کشور هم خوب دائماً مورد استفاده هست. طبیعتاً من وقتی با دوست ایرانی خود هستم که انگلیسی حرف نمی‌زنم دقیقاً کاری که یک چینی می‌کند.

فعلاً خسته شدم. ادامه به زودی


پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 23:33  توسط کامیار  | 

همانطور که قبلاً گفته بودم قصد دارم تا نامه‌ای را که درباره کانادا در قالب طنز جدی به دستم رسیده‌است را برای شما تو وبلاگ قرار دهم و توضیحاتی را به زبان خودم به آن اضافه کنم. نویسنده آن را نمی‌شناسم اما اگر ایشان این مطلب را می‌خوانند خواهش می‌کنم خودشان بیشتر توضیح دهند و یا اگر وبلاگ دارند آدرس را برای شما دوستان قرار دهند. شاید هم تنها از یک ذهن خلاق خارج شده‌است، نمی‌دانم، در هر صورت من تصمیم گرفتم که بنویسم.

قبل از شروع باید بگویم که من به شخصه اصلاً آدم منفی بافی نیستم و همیشه نیمه پر را نگاه می‌کنم و افق‌های آینده را بسیار روشن می‌بینم. اما نمی‌توانم از کنار واقعیت‌ها هر چند تلخ به راحتی عبور کنم و بگویم که خود را به ندیدن و نشنیدن می‌زنم. به نظر من باید خوبی و بدی‌ها را همزمان با هم دید و تحلیل کرد و در دو کفه ترازو میزان آنها را سنجید. قبل از آمدن کمتر خیلی چیزها را قبول می‌کردم و یا شاید هم دوست نداشتم خیلی حرف‌ها را بشنوم و بپذیرم. شاید هم کسی نبود واقعیت‌ها را آنطور که هست به من نشان دهد. بگذریم...

از این قسمت نقل قول‌ها در داخل گیومه قرار می‌گیرند و توضیح من در ادامه آورده می‌شود.

"نکاتی برای مهاجرین عزیزی و خود ساخته ای که از ایران تشریف می آورید کانادا بخصوص اگر خارجه  کمتر زندگی کرده اید. من طنز می نویسم اما همه آن جدی و واقعی است. دوستان هم لطفا تجربیات خود را بیا ن کنند. البته تمام این حرفها  اشتباه است اگر بابا پولدار هستید یا مادر گرامی همان اول کار یک خانه ای برایتان بخرد و یک 50 هزار تایی هم بدهند پول توجیبی یا برایتان خورد خورد بفرستند.  اگر خواهر یا برادر پولدار هم اینجا دارید وضعتان خیلی بهتر است. اگر هم بابا جان در ریچموند هیل یک ویلایی خریده و یک بنزی یا بی ام وی هم در اختیار هست به این شعار کلیدی توجه کنید که کار مال خر است!  خلاصه این برای شمایی است که فکر می کنید کانادا خبری است و دنبال زندگی بهتر – تر می زنید به زندگی ایرانتان و با مرارت و سختی بسیار می رسید اینجا"

بله خوب واضح است که داشتن پول و امکانات و پشتوانه در اینجا مانند همه جا کمک بزرگی می‌باشد و از دغدغه‌ها می‌کاهد.

"توجه کنید که این نکات توسط یک خارج ندیده نوشته نشده است. تا حالا 5 تا پاسپورت عوض کردیم
یعنی پاره کردیم! مثل پیراهن پاره کردن است. سفر ها هم دوبی و سوریه و مالزی نبوده
ها! همش اروپا و آمریکا بوده و این تجربیات بر حداقل نابودی 30000 دلار پول ناقابل
در مدت حدود یکسال در کانادا بدست آمده است (سفر های دیگر را دیگر حساب نمی کنم چون
موجب سکته خواهد بود). حال این تجربیات ارزشمند را مفتی و از روی انساندوستی با مردم
در میان می گذاریم و مرتبا هم آپ دیت می‌کنیم."

در ادامه آورده‌است که هر چه را که درباره کانادا و مملکت فرصت‌ها شنیده‌اید بریزید سطل آشغال!

"لطفا برای زندگی عادی و زیر معمول (اکونومی- گدایی- چینی!) در اینجا ماهی 3000 دلار حتما همراه داشته باشید برای حداقل یکسال اگر خوش شانس باشید. اگر خانواده هستید که خدا به شما رحم کنند به ازاء هر نفر یک %20 بکشید روی مبلغ فوق برای تورنتو- نکته اینکه اصولا خرج با تهران یکی است اگر اجاره خانه را حساب نکنیم."

زیاد با این قسمت موافق نیستم. چنانچه بسیاری از دوستان همین الان با حدوداً یک سوم شاید هم یک دوم این مبلغ زندگی می‌کنند. البته پرواضح است که کیفیت زندگی بسیار مطرح است مثلاً اگر بخواهید یک زندگی با استاندارد ایران و مانند قبل را داشته باشید باید بیشتر هزینه کنید. مثلاً برای دیدن تلویزیون باید ماهانه چیزی در حدود 40-50 دلار بدهید که در ایران مجانی بود. تازه برنامه‌ها آنقدر بی‌خود هستند که اگر بخواهید از تلویزیون بیسیک بیرون روید باید 20-30 دلار دیگر هم اضافه کنید شاید چند کانال به درد بخور پیدا شود. اینترنت هم چیزی در حدود 50 دلار، تلفن (موبایل) که بحثش را نکنیم سنگین‌تر است، مسافرت را هم که فعلاً فراموش کنید تا همین تورنتو رفتن (من که مونترال هستم) راحت باید 100 دلاری (مینیمم) بپردازم. پس نتیجه می‌گیریم که این رقم بسیار متغییر است و بسته به نیازهای خانواده و کیفیت مورد نظر متفاوت می‌باشد. اما یک مجرد با داشتن یک خانه مستقل و خورد و خوراک مناسب (البته فقط در داخل منزل، اصلاً فکر بیرون را هم نکنید که هزینه بسیار بالا می‌رود)، با داشتن موبایل و اینترنت و کارت اتوبوس و یک زندگی کمی بالاتر از دانشجویی باید حدوداً ماهی چیزی مابین 900 تا 1100 بپردازد و البته این رقم را برای مونترال و تاکید می‌کنم یک نفر آورده‌ام اما برای من در ونکوور چیزی حدود 250 دلار بیشتر می‌افتاد (با خانه بسیار کیفیت پائین، در اینجا یکی از بهترین آپارتمانها را کرایه کرده‌ام) و تورنتو را بی‌خبرم. اگر یک زوج باشند در کرایه خانه تفاوتی حاصل نمی‌شود اگر راضی به یک سوئیت شوند  پس در حدود 75% هزینه‌ها با یک مجرد در اشتراک هستند اما طبیعتاً خورد و خوراک،  هزینه پوشاک و حمل و نقل دو برابر می‌شود و اگر بچه هم باشد به ازای هر کدام باید 25 تا 30 درصد بر روی هزینه‌ها کشید. بعضی از هزینه‌کردن‌ها برای بچه‌ها اینجا اجباری می‌باشد.

"مدارک تحصیلی ایرانی خودتان را به محض ورود بگذارید دم کوزه آبش را بخورید- اگر دکتر هستید که خدا یه شما رحم کند. از اول امتحانات و اینها. حالا یک چند سالی گرفتار هستید تا اجازه کار بگیرید. رادیو لوژیست وغیره که واویلا"

بله درست است مدارک ایران اینجا زیاد مهم نیستند. اینکه شما چه کاره بوده‌اید و چه کرده‌اید و کجا و چند سال سابقه داشته‌اید و یا مثلاً دانشگاه آزادی بوده‌اید و یاشریفی و ... اینجا سیستم ارزشیابی خود را دارد و بیشتر شاید آمریکا را قبول داشته باشند و آمریکا هم کانادا را! اما نقاط دیگر دنیا خصوصاً ایران را اصولاً نمی‌شناسند. البته همیشه استثنا هم وجود دارد. درباره پزشکی در واقع واقعیت همین است. بسیار سخت می‌توانند وارد دنیای پزشکان شوند و هفت خوان رستم را باید پشت سر بگذارند. من یک نورولوژیست می‌شناختم که اهل کشور ترکیه بود و بنا به ادعای خودش جزء چند پزشک معتبر و صاحب نام آنجا بوده‌است ولی خوب در کانادا رسماً هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد و شدیداً دنبال گذراندن امتحانات مختلف بود و البته دارای استعداد فراوان و هوش سرشاری بود و مطمئناً موفق خواهدشد اما به هر حال یک دو سالی باید از جیب می‌خورد و امتحان می‌داد.

"بعد از اینکه مدرک تحصیلی را  گذاشتید دم کوزه آنرا بفرستید محض دلخوشکنک یک مراکزی هستند وابسته به دولت 300 دلار می گیرند مدارکتان را تایید یا رد می کنند. لازم است چون برای دانشگاه و استخدام لازم است. البته اگر قبول شدید. برای هر نسخه اصل تایید اضافه یک 30 دلار جدا می گیرند."

البته برای دانشگاه لزومی ندارد حداقل در مونترال که از شما معادل‌سازی نمی‌خواهند اما برای انجمن مهندسین و یا انجمن‌های دیگر باید معادل‌سازی شود که هزینه آن بین 300 تا 800 دلار بسته به رشته متغییر است. برای کار هم فکر نمی‌کنم لزومی داشته باشد البته من مطمئن نیستم اما چند تن از دوستان که کارهای مهندسی هم پیداکردند معادل‌سازی انجام نداده‌بودند. ناگفته نماند بعضی از نتایج معادل‌سازی که بنده به عینه دیده‌ام برابر با رد تمام واحد‌ها بود که بسیار غم‌انگیز بود.

"یک دوره کاریابی و رزومه نویسی مجانی بروید. کلاسها بد نیست و همه جا هم هست. اما منجر به کار پیدا کردن زود نخواهد شد. اصولا تا سال 2011 اینجاها نیایید که وضع اقتصاد خراب است اگر هم بهتر شود ایندقدر از کارمندهای خودشان بیکار شده اند که باید برگردند سر کار که نوبت به شما نمی رسد."

بله اوضاع کار بدجوری خراب است و حتی بازار کارهای معمولی هم زیاد جالب نیست. این کلک سال 2011 هم دیگر جواب نمی‌دهد، مثلاً قرار است معجزه شود؟ باید با این شرایط کنارآمد. من چند روزه پیش با یک کانادایی صحبت می‌کردم او با تعجب به من گفت که من نمی‌دانم شما برای چه اینجا آمده‌اید شما در کشور خودتان کار و زندگی و حقوق داشتید اما اینجا حتی برای ما که اینجا بزرگ شده‌ایم و مشکل زبان نداریم هم کار به سختی پیدا می‌شود. حقیقتاً یک جورهایی درست می‌گفت ایشان فرانسه زبان بودند و انگلیسی را هم به راحتی تکلم می‌کردند و بسیار هم انسان معقولی بودند اما خودشان در یکی از ده‌کوره‌های نزدیک مونترال (به قول خودشان) کار می‌کردند که حتی برای خریدهای اساسی به شهر (مونترال) می‌آمدند. البته ناگفته نماند یکی از دوستان ما هم در همان شهر و در همان شرکت کار می‌کردند که ایرانی هستند و از دانشگاه مونترال فارغ‌التحصیل شده‌اند. اینرا گفتم تا بدانید همه چیز ممکن است ولی باید درس خواند و مانند خود اینان زبان بلدبود.

این متن 40 تا بند دارد که من تا حدود 5و 6 را برای شما نوشتم و بررسی کردیم با هم! قسمت‌های بعدی هم آورده می‌شوند. منتظر نظرات شما هستم خصوصاً شمایی که الان در کانادا هستید و تجربه دارید. درود

پایان قسمت اول

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 7:20  توسط کامیار  | 

با پوزش از محضر دوستان گرامی! ایام ایام مبارک امتحانات است و من هم مانند سایرین این هفته‌ها را گرامی می‌دارم. در فکر مطلبی دندان‌گیر برای شما دوستان هستم اما مجال نوشتن نیست. سعی می‌کنم با تمامی مشغولیاتم در همین یکی دو روزه نقشی زیبا بر تنه بلاگفا بزنم.

درود

به روزرسانی:

نامه‌ای بسیار پرمحتوا و متفاوت درباره کانادا به دستم رسیده‌است که یکی از دوستانمان به زبان تقریباً طنز آن را نگاشه‌است. حیف که نام و نشانی نویسنده را نمی‌دانم تا بتوانم اجازه نوشتنش را بگیرم و برایتان عیناً بیاورم اما به زودی پاراگراف به پاراگراف را نقل قول می‌کنم و در زیرش نظر خودم را هم خواهم آورد. به نظرم پستی جنجالی خواهدشد و در عین حال بسیار مفید اما ممکن است به مذاق خیلی از دوستان خصوصاً منتظران مهاجرت خوش نیاید. بیشترش واقعیت‌هایی است که تا اینجا نباشید هرگز هرگز هرگز هرگز لمس نخواهیدکرد و اگر کسی هم برایتان بگوید باور نخواهید کرد. به زودی بازخواهم گشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 9:37  توسط کامیار  | 

سلام به همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ

این روزها در همه جای دنیا ایرانیان در تدارک آماده‌شدن برای نوروز هستند. این اولین سالی هست که در آغاز سال جدید دور از وطن و خانواده هستم. مطمئناً هیج جای دنیا حال و هوای این روزهای ایران را ندارد. حالا که به عقب برمی‌گردم متوجه می‌شوم که چه روزهای خوب و قشنگی توی ایران داشتم و مخصوصاً از اسفندماه تا اردیبهشت چقدر همه چیز زیباتر بود. انرژی در این روزها در ایران موج می‌زند و همه حال و هوای قشنگی دارند. بدون فکرکردن به مشکلات متعدد اجتماعی و درگیریهای سیاسی همه در حال آماده‌شدن برای لحظه زیبای تحویل سال هستند.

در اینور هم ایرانیان تمام تلاش خود را می‌کنند و نسبت به جمعیتشان بسیار فعال هستند. مراسم‌های مختلف توسط گروه‌های مختلف برگزار می‌شود و مخصوصاً دانشجویان ایرانی از تمام گروه‌های دیگر فعال‌ترند و علاوه بر تدارک جشن و مهمانی سال نوی زیبای ایرانی را در محیط دانشگاه به سایرین معرفی می‌کنند.

مراسم چهارشنبه‌سوری هم اینجا توسط گروه‌های مختلف برگزارشد.

امسال هم خبرهای خوبی شنیدیم که هم سازمان‌ملل و هم کنگره آمریکا با اکثریت قوی نوروز را به رسمیت شناختند و وارد تقویم رسمی سازمان ملل شد.

در مونترال بهترین اتفاق این است که هوا در اینجا بسیار زیبا هست و کاملاً بوی بهار را می‌توانید احساس کنید و ایرانیان بسیار خوشحال هستند. بسیاری از ایرانیان که سالهای زیادی هست اینجا هستند می‌گویند همچنین هوایی بی‌سابقه هست و ما هیچوقت احساس سال نو را نداشتیم در این چنین زمانی. برای نمونه الان که ساعت 3 صبح است دمای هوا 9 درجه بالای صفر هست. امروز ماکزیمم دمای هوا 15 درجه و مینیمم 4 درجه خواهدبود. دمای هوای ونکوور در این روزها از مونترال کمتر هست و الان 7 درجه می‌باشد. ماکزیمم امروز آن 10 درجه و مینیمم 3 درجه خواهدبود.

در هر صورت سال بسیار خوشی را برای تمامی ایرانیان و تمام اقوامی که این روز را جشن می‌گیرند آرزومند هستم. برای شما خوانندگان عزیز وبلاگ هم آرزوی سال خوشی را دارم و امیدوارم آنها که منتظرند امسال انتظارشان پایان یابد و آنهایی که آمده‌اند خیلی زود راه خود را پیداکنند و آنهایی هم که در حال تصمیم‌گیری هستند بهترین تصمیم را بگیرند. و آنهایی هم که سالهاست اینجا هستند کماکان شاد باشند و در راه پیشرفت قدم بردارند.

وظیفه خود می‌دانستم در قالب یک پست هم توضیحی از حال و هوای این روزهای مونترال را بدهم و هم سال نو را تبریک بگویم. لطفاً برای شفای تمامی بیماران دعاکنید و از خدا بخواهید به آغوش خانواده برگردند. برای آبادی ایران دعاکنید. برای بازگشتن به روزهای بزرگ ایران زمین که در تاریخ به یادگار مانده است و ...

تا سال آینده و پستهای بهتر و با انرژی بیشتر خدانگهدار


خداوند این کشور را از دشمن، از خشکسالی، از دروغ محفوظ دارد.


دعای داریوش کبیر در تخت جمشید


+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 10:51  توسط کامیار  |